تبليغاتX
حرف های دفتر دل


حرف های دفتر دل

داستان کوتاه و خاطرات و شعر

مونده بودم واسه این ماه چی بنویسم،الانم چیز خاصی ندارم که بنویسم فقط...

هیچ بارانی ردپای خوبان را از کوچه خاطراتمان نخواهد شست...

خودخواهی های قلبت رو کنار بزار و به عقلت رجوع کن،امیدوارم بزودی بهم زنگ بزنی و بگی پشمونم و میخوام مثل تو باشم...

تا هر وقت بخوای منتظرت می مونم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط سارا| |

این روزا سخت درگیرم،هم درگیر روزه داری و گرسنگی و تشنگی و هم درگیر یه کار مهم، که به سرانجام رسوندنش برام خیلی مهم و باارزش...

یکی از دست نوشته های بلندی که دو سال پیش به اتمام رسونده بودم رو کم کم دارم تایپ می کنم.

یه داستان بلند که بی شباهت به یک رمُان یا تراژدی غم انگیز نیست...

حدوداً نزدیک به هزار صفحه است که تایپ کردنش بسیار مشکل و وقت گیره،و من خودم تقبل کردم که اون رو تایپ کنم

نه به این خاطر که برام هزینه ایی داشته باشه،بلکه به این خاطر که دارم همزمان با تایپ اون رو ویرایش می کنم.

که اگه خدا بخواد بعد از تموم شدن تایپ،اون رو بصورت کتاب برای خودم چاپ کنم و سرانجام به ارشاد بدم که شاید مددی شد و یه روزی چاپ شد و ماهم شدیم نویسنده...

خدا رو چه دیدید شاید چند سال دیگه اومدید و از من امضا خواستید...

اگه جواب کامنتتون رو دیر میدم ببخشید چون فعلاً تا دو ماه درگیر ویرایش داستانم هستم و شاید دیر به دیر به وبلاگتون سربزنم....

در آخر رسیدن ماه فضیلت خدا رو به همه تبریک میگم و همچنین آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.

التماس دعا.... 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط سارا| |

دیروز بود ...آره همین جمعه که گذشت ...نیمه شعبان...ولادت مهدی موعود(عج)....خیلی خوش گذشت ..

رفتیم شهر دریا خونه ی خواهرم....یراست رفتیم دونبال خودش و دوتا دختر شیطونش،....همون خواهرزاده های بازیگوشی که پارسال در موردشون کمی تو وبم گفتم....

اون شب کلی رفتیم گشتیمو دور زدیم  وخلاصه  کلی شربت وشیرینی خوردیم که الان اثراتش رو صورتمون تقریبا مونده...یعنی همون جوش که زود میانو و معمولا دیر میرن.....

که البته زیاد اهمیت نمیدم چون سالی یه بار این عید شعبان میاد و من با کمال میل رژیم شیرینی رو میشکونم اونم خیلی شدید....چند کیلو فقط زولبیا وبامیه...آخ  جووووووون....

و اما...

فرداش که دیروز جمعه بود واسه خلاص شدن از شیرینی مغز سرمون رفتیم دریا و شنا و ......

تماس فرت...

یه عهده زیاد زن و دختر تو یه محموطه ی تقریبا بزرگ و مخصوص بانوان در حال....شنا که چه عرض کنم.....آبتنی بودن....آدمای جنوبو شنا کردن....عجیبه...جز یه تعداد انگشت شماری شنا بلد بودن....

حالا بیخیال ...نکنه خودمم خیلی بلد بودم دارم از بقیه ایراد بیگیرم.....ناگفته نماند البته قرار برم بزودی یاد بگیرم....

همین جوری تو آب بودیم تا اینکه یه فن بامزه و تقریبا عجیب از یه دختر که تو آب معلق میزد یاد گرفتیم که البته میشد گفت آسانترین فن شنا بود....

 میشد بی حرکت رو آب بخوابی چند بار با کمک اون دختر انجام دادم که تونستم راحت رو آب بخوابم...خدایی خیلی حال میداد....

همین که میخوابیدم موج میومد رو سرو صورتمونو و پر چشم و بینیمون رو آب شور میکرد....

خلاصه بعد چندبار که اینجوری شد من از این عمل دست کشیدمو به سرفه افتادم...

 اما خواهرم که سمج تر از من بود طوری یاد گرفت که ما گوشه ی لباسشو میکشیدیم و روی آب که خوابیده بود حرکتش میدادیم ...

دقیقا مثه بلانسبت....بلانسبت .... یه جسد رو آب ...خودش که خیلی کیف میکرد ما هم کلی بهش میخندیدیم....

آخرش اینو میخواستم بگم که همون قدر که روز قبل شیرینی خورده بودیم روز بعدش آب شور البته اتفاقی از گلومون رفت پایین...هرچند دیر شده اما عیدتون مبارک....

ای .....اینقدهههه خوش گذشت که نگووو.....

 

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط سارا| |

امتحانات تمام شدند و نمرات هم یکی یکی دیدیم،از بعضی استاد بخاطر طریقه ی امتحان گرفتنشون و مهمتر از همه نمره دادنشون دلگیر شدیم و از بعضیاشونم واقعا خیلی متشکریم...اما این روزا....

دونبال مناسبتی میگشتم که بیام به اینجا و بروز شم ....

اما خیلی نیازی نبود دونبال مناسبت خاصی بگردم و منتظر بمونم،چون مناسبته که دونبال ما میگرده.....

چیزی که تو تقویم زیاده عید و ولادت وشهادت....

اما مناسبتی که در پیش روی داریم برای ما مسلمان ها خیلی با ارزش و با اهمیته....اونم عید مبعث یعنی بعثت پیامبر اسلام (ص) است....

روایتی از .....

امام صادق در مورد عید مبعث است که می فرماید:

" اعیاد مشهوره زیادی هستند که شریفتر و کامل تر از همه ی آنها روزی است که رسول خدا (ص) مبعوث گردید.....

و آن روز بیست و هفتم ماه رجب بود ...که می بایست در آن روز اعمالی از جمله روزه گرفتن و فرستادن صلوت بسیار بر محمد وال محمد -علیهم السلام- انجام بگیرد. "

من این روز بزرگ رو به همه ی مسلمان ها تبریک میگم...

انشالله که همگی عید خوبی رو پیش رو داشته باشید...

و همچنین تابستان گرم و لذت بخشی همراه با سلامتی....

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط سارا| |

 

ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) و روز زن و همچنین روز مادر را به همه ی مادران ایرانی

مهربان

زحمتکش

و دلسوز 

از جمله مادر عزیز خودم تبریک میگم...

به امید و آرزو و تندرستی همه ی آنها.....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط سارا| |

 

دیدگاه من اینه که در مقابل مهری که در شناسنامه ام میخوره و می بایست این مهر آبی رنگ خودش یه نوع تعهد وظایف کاندیدا به من باشه...

و در حقیقت بایستی در قبال این رای و این مهر و این تعهد مهم به گفته هایشون عمل کنند و خواسته های ما رو برآورده کنند....

اما ما تا بحال به نیازهایی که داشتیم رسیدیم....؟؟؟

و آیا آنها به نیازهای ما جامعه عمل پوشاندن....؟؟؟

نه...نه....چون هیچ وقت به حرفاشون استناد نمکنند و ما مجبوریم هم هیچ وقت از روی رغبت رای ندیم....

در دو مرتبه ی گذشته هر دفعه که رای دادم رای باطل در صندوق مینداختم .....و هیچ وقت هم پشیمون نمیشدم و نمیشم....

اما...

تا چند روز پیش هم قصد نداشتم رای بدهم اما وقتی دیدم هنوز عهده زیادی افراد کوته فکر اطراف این دولت رو احاطه کرده... فکر کردم  که بایستی کاری کرد و جلوی پسترفت وحقارت این ملت رو گرفت ....

کاندیدا و احزاب یا همون رقبا باعث شده که خیلی از مردم که مثه من فکر میکردن تصمیم بگیرند امروز پای صندوق بروند تا از همدیگه عقب نمونند....

برای بر کناری رییس جمهور کنونی برخلاف امروز یک رای سبز در صندوق روانه میکنم...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط سارا| |

 

 این آدم برفی رو در روز سیزده بدر، خودمو خواهرم ساختیم، هر چند زیاد خوشگل نیست اما دیدنش تو

این گرما لذت بخشه...  

                                  

     

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط سارا| |

سلام به وبلاگ جون خوب خودم....

سلام به دوستای نازنین و گلی که به اینجا سر میزنند....

و سلام به بهار و عید نوروز....

انشالله  که حال همگی رو به راهه....؟؟؟؟

خوب چه خبرااا....؟؟؟

منم خوبم ....ای میگذره روزگار...

نمیدونم از چی بنویسم ...از چی بگم....قدیما راحتر اینجا یه چیزی مینوشتیمو و خلاص....سوال: چرا اینجوریه.....جواب: بلاگفا....شک نکنید.....همش تقصیر این بلگفاس که حرف واسه گفتن نمیذاره....عاصی میکنه آدمو....اینو بگم که همتون میدونید این بلاگفا سیم کش لازمه....بل کل قاطی داره...بیاید همگی از دستش خلاص شیم....چطوری....نمیدونم.....

.

.

.

 

آهان ...از دانشگاه کمی بنویسم اول...که هنوز کلاساش رسمی و شروع نشده بود و هنوز اساتید رو درست حسابی نشناخته بودیم تعطیل شد ....کافیه یه روز به مناسبت خاص تعطیلی باشه... دو روز قبل و دو روز بعدش همم خود به خود تعطیل میشه...اینم ماهیت دانشگاه آزاد....فعلا که به منظور فرا رسیدن عید مرخصیم تا بعدش چی بشه...

من که از این بابت خیلی خوشحالم چون حداقل کلاسای بیروح و جو غیرقابل تحمل اونجا رو چند روز نمیبینم....واقعا الان که فکر میکنم قدر دوره ی کاردانی رو ندونستیم...که چقدر با بچه های باحالی دوست شدیم و اون دوسال خیلی زود گذشت....میدونم خوشی ها زودگذرند.... .

اما تو دوره ی کارشناسی فعلا که اصلا جذابیتی نداره...نه آدماش و نه درساش...شاید اولش باشه ...اما هرچی باشه تنها آرزوم اینکه چشمام رو ببندم و باز کنم ببینم این دو سال گذشته...که می بایست تا حالا میگذشت...

بیخیال حرفای بالا.....

عید نزدیکه و بوی بهار رو ما هروز استنشاق می کنیم خصوصا این روزا که بعد از گذشت چند ماه پاییز و زمستون بارون زیبایی رو نم نمک مشاهده می کنیم....بهار خیلی جذاب و دوست داشتنیه  نه.....میدونم واسه همه همین طوریه...

چون تعطیلات داره....خرید و گردش و تفریح داره....اما....اما....بیشتر از همه ی اینا....

دوباره متولد شدن خودم برام جذابیت خاصی داره...

شاید فقط برای خودم جالب باشه که روز تحویل سال نو....روزی که یک سال جدید را آغاز می کنیم من به این دنیا پا گذاشته باشم.....یه نوزاد تپل و سفید وناز...که بعدا ملقب به چال چالو میشه....

آره بابا....چند روز زودتر اومدم به روز شدم که بگم............

روز عید روز تولد بنده هستش.......

یاالله......سوغاتی .....کادو....شعر....هرچی دارید بریزید رو دایره.....

کیک میک هم در کار نیست.....دو دلیل داره....

یک: آخه امسال وضعیت اقتصادی خرابه....

دو:هرسال کیک میدادم ولی خبری از کادو نبود.....بود ولی نه زیاد....

اما امسال زرنگی کردم یا اینکه خوش شانس شدم چون کیکی در کار نیست ولی کادوها رو از قبل دارم یکی یکی تحویل میگیرم اونم از آبجیای گلم.....من خسیس نیستم چون امسال عید خونه نیستم دیگه جشن مفصل نمیگیرم شاید اگه قسمت بشه تو مسافرت بگیرم.

خلاصه هرچی باشه کسی نباید از دانشجوی دانشگاه آزاد زیاد انتظار داشته باشه نه....درست نمیگم....؟؟؟

راستی ...واسه این زود برای عید آپدیت کردم چون قراره فردا بریم شیراز تا آخر تعطیلات اونجا بمونیم....امشب هم که چهارشنبه سوری دیگه....حیف که ترقه و فشفشه هنوز نخریدم....چون امشب قراره با بچه های تیم یعنی همون بچه های باشگاه فوتسال بریم کنار دریا ترقه بترکونیم....جای شماها خالی....

ایشالله چهارشنبه سوری وتعطیلات نوروز به همه ی شما خوش بگذره....عید رو به همه ی شما عزیزان پیشاپیش تبریک میگم ....

با آرزوی این که سال خوب وخوشی رو همراه با سلامتی و موفقیت به همراه داشته باشید.  

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط سارا| |

سلام .....

سلام خوبید؟؟؟

چه خبرا......؟؟؟

چه میکنید؟؟؟

امروز اومدم تو بلاگفا که طبق قولی که داده بودم در مورد نتایج "کارشناسی ناپیوسته"دانشگاه آزاد

به روز بشم....

بدون مقدمه چینی میگم....

تو شهر خودمون تو رشته خودم یعنی"حسابداری"قبول شدم....

که نمیدونم چرا اصلا خوشحال نشدم....این اواخر اومدن نتیجه برام خیلی بی تفاوت شده بود....البته من طالب علم هستم اونم خیلی زیاد...  اما نه تو دانشگاه تکراری....چون کاردانی ام رو تو همون دانشگاه خونده بودم....

بهرحال مجبورم که برم چون واسه قبول شدنم تاحدودی درس خونده بودم...اما از جهتی هم ناراحتم،چون چند نفری از دوستام که قرار بود هم کلاسیم بشن هیچ کدومشون قبول نشدن....

بگذریم....

راستی قبلا گفته بودم میرم ورزش اما نگفته بودم که تو چه رشته ایی....من به دلیل علاقه زیاد به فوتبال به فوتسال میرم ....

این روزا افتادم رو دوره گل زدن....البته تو تمرینات....فوتسال بازیه خیلی سختیه هرکی بازی کرده میدونه ....آخر همین هفته بازی چهارجانبه با چند تا شهرای استان داریم که میدونم خودمون اول میشیم...منم به احتمال ۹۹٪ برنده جایزه بازیکن اخلاق میشم....

راستی عکس تیممون  رو تو روزنامه هم زدن .....البته روزنامه شهر خودمون.....

بحث رو که به فوتسال کشوندم میخواستم از یه دختر بیشعور بنویسم که داشت یادم میرفت بگم....

متاسفانه تو تیممون یه دختری هستش که بی نهایت بی تربیت و نفهمه ....بی شخصیتی از سرو روش میباره .....به همه میپره و زبونش خیلی درازه ...حتی ...حتی خانم مربیمون هم ازش میترسه.....فکر کنید.....

یکی دو بار هم بازیش تو یه تیم شدم که نه اون به من پاس میداد نه من به اون........ درنتیجه من گل میزدم اونم حرص میخورد...تا اینکه بالاخره صبرش تموم شدو بیخودی سر من دادمیزد و پیش مربی از من گله میکرد ....اون روز چندین بار با اون دختر درگیر لفظی داشتم .......از همون روز دختره از من کینه گرفت،منم که چشم دیدنشو نداشتم هروقت تو زمین میدیدمش رومو ازش برمیگردوندم.....

گذشت....

تا همین دیروز که منو مربی و یه دختر دیگه داشتیم حرف میزدیم،"که نخود هر آش" باز اومد تو بحث ما   مداخله کنه که من بهش گفتم ...تو حرف نزن .....که یه دفعه مثه اینکه منتظر یه پرش از من باشه فلفلی شدو اومد پرید بیاد منو مثلا بزنه که بچه ها جلوشو گرفتن و بعدش سر داد بدوبیرا گفتن ...

این مربی ما هم که همیشه برگ چغندره...تنها تونست بهش بگه تو دخالت نکن...دلم میخواست بزنم تو دهان دختره اما حیف که.....پیش خودم گفتم ،غلط کاریاش برام اهمیتی نداره ....حیف دست من نیس که رو این دختر ضایعه بلند بشه....خنده ام به این میگیره که بیشتر دخترا ازش دلخوشی ندارن....تازه یکی از دخترا منو تحریک میکرد که برم بزنمش....

خلاصه ....فکر کنم بعد از این دعواهای لفظی ،دعوای بعدی حتما گیس کشیه.....خوب دیگه....راستی اگه خبری شد میام بهتون میگم....چند روز دیگه هم باید برم واسه ثبت نام دانشگاه ،اگه شیرینی ببرم واسه دخترا ....اون دختره میترکه....اما چون یکی از همون دخترای فوتسال دوستمه و متاسفانه قبول نشده دوست ندارم شیرینی ببرم....

تا دیدار بعد....

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط سارا| |

این روزا به روز شدن سخت شده ،اینقد گرفتاری و مشکلات زیاد شده که آدم نه وقت میکنه به وبلاگش سر بزنه و آپدیت کنه و نه حتی وقتو حوصله ی جواب دادن به نظرات دیگرون رو داره ....

با اینحال هرازگاهی میآیم ببینیم کدوم از دوستان ما رو یاد میکنن وبرامون نظر میذارن....راستی اینقد بی حوصله شدم که یادم رفت سلام کنم....

سلام....

گفتم سلام........

آخههههههههه به کی سلام کنم .....

کی دیگه اینجا میاد که جواب سلام منو بده....

از دوستای قدیمی دیگه کی میاد به وب خودشو و من سر بزنه .....که من منتظر جواب سلامم هستم...

همش تقصیر این دوفصل کسل کننده اس .....آدمو تنبل وبیکارو......چاق میکنه.....البته من مستثنی هستما.....

فصل پاییز و زمستون طبیعتش همینه که وقتی فرامیرسه همه یا خوابن یا گرفتار درس ودانشگاه وامتحان هستن ..... 

دیگه کسی حتی وقت نمیکنه بیاد مسائل خوب وبد روزانه اشو یا حتی همون ماهانه اش رو تو وبلاگش بگه.......تابستون که یادتونه همه صبح ...وقت نهار....شام ...وبعد تا سپیده ی صبح پای کامپیوتر مینشستن و هی تو وبالاگشون مینوشتن که من امروز ال کردمو بل کردم....

البته من نمیگم اونموقع خوب بود که همه روز و شب میومدن تو اینترنتو به مخابرات سود میرسوند...من میگم ، نه به اون موقع و نه به الان که دیگه کسی نمیدونه کی صبح شب میشه که هرچه زودتر بره تو رختخوابش ،خواب تکراری ببینه.........آدم باید متعادل باشه.......نه افراط نه تفریط.........درست نمیگم؟ 

منم مثلا خیلی وقت بوده که قصد داشتم آپ  کنم ،که الان اومدم....حالا هم که اومدم یادم نمیاد از چی بنویسم در واقع چیزی ندارم.....

فقط چند بار میخواستم در مورد بالاخره گرفتن گواهینامه ام آپ کنم که نشد....به عرضتون برسونم که من بالاخره این گواهینامه لکنته ی.......رو گرفتم الانم منتظرم بیاد دستم که بتونم باهاش با جسارتش مثلا ماشین خواهرمو بدزدمو برم یه چرخی تو شهر بزنم........و آخرش بکوبونمش تو جدول و برگردم...

دیگه اینکه این روزا منتظر نتیجه ی کنکور کارشناسی ام هستم آخه مثه پارسال امتحان دادم...البته شاید خیلی بهتر.... فکر میکنم امسالم نتیجه اش بازم عجیب غریب باشه....

راستی کسی میدونه نتیجه رو دقیقا کی میزنن ،تا من نخوام هر روز بیام تو سایت بیخود" آزمون دات کام"....؟؟؟؟؟

راستی یه چیز دیگه....... این روزا شدیدا احساس میکنم باید برم سر یه کار درست وحسابی ....منم الان یه سال ونیم تو خونه منتظر نشستم که" آقا کاره" بیاد دم در خونمون شترش رو پیاد کنه.....

خنده دار نه.....میدونم دیگه ببخشید اینجوری میگم...

از بیکاری هم میرم ورزش هم نمیرم ....آخه آدم واسه سر نرفتن حوصله اش از خونه میزنه بیرون ....اما تا برگردی از رفتنت پشیمون میشی ....

چون فکر میکنی رفتارت با آدمای اطرافت تا حدودی فرق میکنه....به نظرم این برمیگرده به اینکه آدمی که یه مدت تو خونه نشسته باشه اعتماد بنفسشم رو به تحلیل میره و کم کم فروکش میکنه....و بعد که میره تو اجتماع میبینه رفتاراش از بقیه خیلی خموش تر و متین تره و از همه مهمتر حرفی برا گفتن نداره....

نمیدونم شاید من اشتباه میکنم اما اگه اینطور نبود من دوست داشتم بجای اینکه تو خونه همش کتاب مطالعه کنم هر روز میرفتم بیرون و با مردم معاشرت میکردم....فکر کنید بیکاری کاری میکنه که آدم تو خونه نشستن رو برمعاشرت با دخترای همسن و سالش ترجیح بده.........

اینم مثلا آپ این دفعه ام ...که میدونم چرت وپرت نوشتم ....واسه نتیجه ی دانشگاهام به روز میشم ،قول میدم........

براتون فقط وفقط آرزوی سلامتی دارم....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط سارا| |

یک سلام پاییزی همراه با نسیم باران تقدیم به شما دوستان گل، امیدوارم که در هر جای این دیار زندگی می کنید حالتون خوب و خوش باشه و همیشه فکر و روحتون شفاف و جسمتون سلامت....

جمله ی بالایی یا همون تیتر پست امروز رو تو یه مجله ایی خوندم که تاحدودی بهم اثر کرد و این جمله  درست عکس پست قبلی ام رو میرسونه ، اگه به یاد داشته باشید اون پایین دلم خیلی پر بود و همش به بر عکس رقم خوردن افکارم می نالیدم.همین الانم همینطوریم ....

اما به حدی  زندگی فراز و نشیب های خاص خودش رو داره که مجبور شدم وبه این روال عادت کنم و کم کم دارم میکنم.

تو پست قبلی از جایی که قبول شده بودم رضایت نداشتم اما شما دوستان عزیز  منو امیدوار به رفتن کردید و گفتید حتما حکمتی بوده که به اون چیزی که میخواستم نرسیدم ، و سرانجام به اینجا رسیدم....

منم خودم رو بگونه ایی قانع کردم که از این به بعد فکر و ذکرم رو وقف دانشگاهم میکنم...منم مدتی رفتم و  نتونستم بدرستی به وبلاگم برسم و به شما سری بزنم و مسلما از غیبتم شما فکر میکردید که گرفتار درس و دانشگاه شدم.

ولی اینطور نبود ، چون  تو این راه هم به بن بست رسیدم،چون به دلایلی که برام غیر قابل پذیر بود، شرایط رفتن برام محیا نشد و من قید رفتن به دانشگاه رو زدم.

به این موضوع رسیدم که آدم به هر چه فکر میکنه بهش دست پیدا نمیکنه،تا خودمو عادت دادم مرغ از قفس پرید....

مدتی سعی کردم برای افکار آینده ام به این روند ادامه ندهم و فکرم رو بازی ندم...تا اینکه امروز به این جمله رسیدم و اون رو درک کردم  ، که اگه این افکار زیبا و دست نیافتنی انسان رو بازی میده....

<< فراموش نکن آنچه که امروز اشتیاق توست روزی دستآورد تو خواهد شد >> 

اما آخرش اگه یک روز به عمرت مانده باشه روزی دستاوردت خواهد شد.

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط سارا| |

در طبیعتی که هستیم اکثر اوقات،زندگی مطابق میل ما پیش نمیره....

چند سالی میشه به این موضوع معتقد شدم که آدم به هر چیزی که روز وشب بهش فکر میکنه نمیرسه،می دونم که نه تنها من بلکه خیلی از شماهام همینطوری هستید،واسه من که خیلی سخت بود....

میخوام چند تا مثال ساده بزنم،گرچه می دونید چی میخوام بگم اما میگم:

ـ مثلا من واسه دانشگاه آزاد فکر میکردم،صد در صد تو دانشگاه شهر خودمون قبول میشم،و یه درصد هم احتمال نمیدادم که جایی قبول بشم که هم مسافت زیادی با خونمون داشت و هم پذیرش در آنجا سخت بود....اما قبول شدم چون هرگز بهش فکر نکرده بودم....

ـ یا یه مثال ساده تر، مثلا فکر کنی از بین نمره ی ۷ - ۱۴ - ۱۸  در یه درسی ،نمره ی ۱۴ رو میگیری....و رو این نمره شک نداری...اما طولی نمیکشه که برخلاف تصورت نمره ات رو میبینی و به تفکراتت لعنت میفرستی یا میخندی ،چون یا ۷ رو گرفتی یا ۱۸ رو....

ـ از همه مهمتر، یکی از اطرافیانم همین امروز میخواد یه کاری کنه، که این کارش به هیچ وجه در مخیله ی من و بقیه نمی گنجید....طوریکه به شدت باعث حیرت خیلی ها شد و کار خودش رو کرد.....

همه ی اینا رو گفتم که بگم.....

آره من معتقد شدم که آدم به کوچکترین آرزوش هم نمیرسه.....

نمونه اش....

واسه نتیجه ی دانشگاه سراسری هم مثل بقیه تفکراتم،هر جایی رو فکر میکردم غیر از اونجایی که الان قبول شدم......

نمیخوام ناشکری کنم نه....بازم خدایا شکرت....

اما خدا....دیگه تصمیم گرفتم از این به بعد،الکی دل خودمو به چیزی خوش نکنم که عاقبت بهش نرسم....

تصمیم گرفتم ،به بدترین چیزی که در انتظارمه فکر کنم که حداقل متوسط ترین چیز نصیبم بشه....

کاش اصلا میشد به هیچ چیز فکر نکنی....نه بد...نه خوب .....کاش دست خود آدم بود....کاش میشد تفکرات رو محو کرد....

اما در مورد دانشگاهام ناگفته نماند،هر چند اوایل رضایتی نداشتم اما الان به نسبت از بس دیدم همه سرازیر میشن به دانشگاه آزاد خیلی بهترم، و تاحدودی به رفتن اشتیاق دارم،هنوز دانشگاهم رو ندیدم یه یک ساعت ونیمی با شهر خودمون فاصله داره و دوستام خیلی ازش تعریف کردن و منو مرتب امیدوار به رفتن میکنن....

چون مدتی بود آپ نکرده بودم و بیشتر در مسافرت بودم .... حال وحوصله ی آپیدن نداشتم....

اما بخاطر دوستان عزیزی که گلایه کرده بودند کم پیدا شدم آمدم اینجا کمی باهتون دردودل کنم،و بابت کامنت هاتون تشکر کنم....

نکته:

یه نکته ی خیلی مهم واسه ی چندتایی که پرسیده بودند.....من با سن ۲۱ سالگی هنوز پشت کنکوری هستم؟؟؟؟

باید به عرضتون برسونم که من مدرک کاردانی پیوسته (فوق دیپلم ) دارم و منظور از کنکورم ( کاردانی به کارشناسی )بود که از راه ناپیوسته ها شرکت کردم....اگه سوال دیگه ایی در این مورد دارید بفرمایید.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط سارا| |

اول از همه ، قبل از اینکه در مورد مطلبی که میخوام ازش بنویسم، میخوام از همه ی دوستانی که برای رفتن "آرمینای عزیز" از بین ما،اظهار همدردی کردند،تشکر کنم....

و دیگه اینکه اگه نتونستم جواب نظراتتان را بدهم عذرخواهی میکنم، چون همون طور که میدونید گرفتار انتخاب رشته ی کنکور بودم و کمتر به نت می اومدم،طوریکه حتی برای گذاشتن این پست وبلاگم،چند روزی به تاخیر افتاد.

"شور و شوق پا گذاشتن به دبیرستان و رها شدن از سه دوره ی سال راهنمایی در وجودم شعفی به پا ساخته بود، اشتیاق به دوره ی تحصیلی جدید،به مدرسه و دبیران جدید، اشتیاق به فضای جدید و دوستان جدید، همه ی این ها مسبب این شد که روز اول دبیرستان را ،منی که همیشه با تاخیر فراوان بر سر قراری یا جایی می رسیدم....قبل از طلوع آفتاب به مدرسه ی نو،برسانم و با لذت بوی پاییز را استنشاق کنم و با چشم برای یافتن آشنایی اطرافم را بکاوم.

جستجوهایم فایده ایی نداشت، از دوستان قدیمیم خبری در آن مدرسه و آن گذرا نبود.

همانجا بروی سکویی نشستم و دقایق را گذراندم ،تا اینکه دیدم دختری آشنا از روبرویم به نزدم می آید.او را براحتی شناختم، لبخندزنان میآمد.همان لبخند ملیح، همان صورت گندمگون،همان موهای طلایی فر شده، همان چاه زنخدان و همان چشمان روشن ....کافی بود که بدانم او همان دختری است که در سه دوره ی راهنمایی با فاصله ی پنج،شش متری بروی نیمکت می نشست و همچون خودم دختری عاری از شیطنت ظاهری بود،از دیدن او خوشحال شدم و از اینکه در آن مدرسه غریب آشنایی یافته بودم خرسند شدم.

همان روز با اینکه در یک کلاس گروهبندی نشده بودیم ،با اصرار به ناظم مدرسه خود را همکلاسی یکدیگر ساختیم و با هم اخت شدیم"

هنوزم که هنوزه ،فکر میکنم که قسمت بود که تو بین اون همه دختر از دوره ی راهنمایی ام، فقط مژده رو اونجا ببینم و باهاش به جز بودن یه همکلاسی گذشته ،دوست و صمیمی بشم.

مژده دختر خوبی بود که من در دوره ی راهنمایی ازش غافل بودم اما الان هنوزم خیلی خوشحالم که تو اولین روز دبیرستان باهاش دوست شدم....

یه دختر باوفا و بینهایت صادق و مهربون و....................................

که هشت ساله باهم دوستیم و ده ساله با هم آشناییم....

( من کلا تو دوست گرفتن،خوش شانسم )

مژی جونم میدونم الان مسافرتی، رفتی همدان و داری خوش میگذرونی،(جای منم خیلی خیلی خالیه میدونم).... شرمنده نتونستم دوازده مرداد این پست رو بگذارم و تولدت رو تبریک بگم.....     

                   

واسه ات یه کادوی ناچیز (برگ سبزی است تحفه ی درویش) آبی ،که البته چون میدونم رنگش رو دوست نداری خریدم...که دستم درد نکنه و .....که صد البته برای اذیت کردنت این رنگ رو انتخاب کردم....

ببین....

       

اون وسطیه ماله منه،واسه تو خریدم.....

رنگش چه خوشگله....

اونا هم مال دوستای باحال منه که مرتب به اینجا سرمیزنن...

مژی خدایی حال میکنی ....

چقد خاطرخواه داری تو....

واسه ات یه کیک خوشگلم خریدم و گذاشتم اینجا،البته مجانی دراومد....

                                                            

مجانی مجانی هم نه بودااااااا.......

چند تا کلیک خرجش کردم ......

تو که ماشالله دانشگاه آزاد خسیست کرده....

یه کیک خشک و خالی تو وبلاگت نذاشتی ....

تازه کسی هم دعوت نکردی....

حالا من تلافی میکنم هم بچه ها رو دعوت میکنم هم به بروبچ کیک میدم.....اونم دوتا کیک گنده...که همگی سیر شن ....دعوا هم تو کار نباشه.....ستاره هاش یه نموره زیادی شدن....ببخش دیگه شمع ۲۱ گیرم نیومد....ایشالله دفعهی بعد...

آهان....جان....خوشگل نه؟؟؟.....نوش جونتون....

 

راستی تو وقتی نی نی بودی چقد ناز و مامانی بودی تو....خوردنی مثه کیک

                             

لپاشوووووو....ببین......

جیگر بخدااااااااااا.....

به دوستان عزیزم توصیه میکنم حتما به وبلاگ مژی جونم،سری بزنید ...پشیمون نمیشید...

                           دل نوشته های مژژژژژی جووووووون خودم

 

بازم

                          

ایشالله در کنار خانواده صد ساله بشی......

ببین چقد خودمو تو زحمت انداختم....

یاد بگیر مژی جون.... 

فقط....

فقط چهار ماهو دوازده روز از من کوچیکتری....

آفرین دختر خوبو حرف گوش کن.....

میدونم خوبی از خودمههههه...

پس فعلا تا تولد من.....

قربون تو، سارا خانووووووم گل و بلبل.

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط سارا| |

هر چند که رتبه ام از اون چیزی که فکر میکردم خیلی بهتر اومد و باعث شادی دوستان و اطرافیان شد، اما خودم چندان شاد نیستم.خوشحالم اما خوشحال نیستم....

با خودم قرار گذاشته بودم که تو مرداد ماه مطالبی رو که می نویسم، دور از غم باشه و بغضی تو گلوی خودم و یا حداقل کسی جا نگذاره....تا یه جورایی سعی کرده باشم برای تلافی مطالب تیر ماه ، که یکیش "هاله ایی محو" و دیگری داستان "حسرت یک ساعت حرف" بود را، تا حدودی از شادی بنویسم...از تولد مناجان و مژده عزیزم....از قبولی خودم تو کنکور و.....

اما انگار قرار بود، قرارم بهم ریخته بشه و من بجای پست قبولیم در کنکور، از کسی بنویسم که نه دیده بودمش و نه صدایش را شنیده بودم...اما وجودی داشت که با اینکه آخرین ماه های زندگیش رو سپری میکرد....تا جایی که توان داشت، هم به وبلاگش میرسید و هم به من و دوستاش سر میزد...

نمی دونم شاید بعضیاتون کم و بیش بشناسیدش،شایدم اصلا اسمش رو نشنیدین...

دختری به نام آرمینا با وبلاگی غم انگیز و شعرایی خسته.....

شاید بیشتر از دو ماه هم نشد که با آرمینا آشنا شده بودم....با اینحال تو این مدت کوتاه به حضورش تو وبم عادت کرده بودم ومنتظر نظراتش می موندم....وگاهی هم که دیر می اومد ،متوجه میشدم که همچنان در حال کلنجار رفتن با بیماریش بوده...

اما فکر نمی کردم روزی برسد که دیگر هیچ وقت نمی آید....

                    بی صدا رفتی و خاموش شدی

                                            چه زمان با خاک سرد،هم آغوش شدی

با اینکه رفتی ،اما برای همیشه نامت در ذهنم و در اینجا ثبت خواهد شد.....

به یاد روزهای اندک دوستیمان،نظرات قشنگت را برای تجدیدی خاطرات به ثبت می رسانم.

پنجشنبه 16 خرداد1387 ساعت: 18:26

سلام وبلاگ خوبی داری خوشحال میشم به منم یه سری بزنی

پنجشنبه 16 خرداد1387 ساعت: 20:19 

سلام مرسی به من سر زدی بازم بیا منتظرم
من لینکت میکنم

شنبه 18 خرداد1387 ساعت: 13:18  

سلام سارا جون مرسی سر زدی گلم بازم بیا
راستی کجا منو لینکیدی؟

یکشنبه 19 خرداد1387 ساعت: 21:29 

سلام ساراجون
خوبی؟
مرسی گلم بازم بیا منتظرم

جمعه 24 خرداد1387 ساعت: 12:19 

سلام
خوبی؟
منتظر اپتم عزیز

جمعه 24 خرداد1387 ساعت: 12:37 

راستی عزیز
من یه گروهی دارم که البته 13 نفریم و بچه های اون گروه قراره کامنت هاشون رو شخصی بذارن همین

سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 15:28 

سلام سارا جونم
امیدوارم زودتر گواهیتو بتونی بگیری
حالا غصه نخور
وقت کردی یه سر بیا

شنبه 8 تیر1387 ساعت: 18:42 

سلام سارا جونم
خوبی؟
میبخشی بیمارستان بودم نیومدم سراغت
مرسی سر زدی

شنبه 15 تیر1387 ساعت: 11:50 

سلام سارا جونم
این حرفتم مثل بقیه مکرراته!
اخه همه اینا رو بعد یه مدت میگن

یکشنبه 6 مرداد1387 ساعت: 10:50 

به یاد آرمینا

سلام ،
ما طبق قراری که با دوستمون آرمینا داشتیم به دوستاش و اونهایی که در وبش بودن این خبر رو میدیم و تسلیت میگیم.
حتما سری به وبلاگ بزنید .
مونیکا،آرامیس،لیلا،نازی،شیوا،مریم،آنی،آتوسا،دل آرام،نسترن،سونا

                                       *****

                     برایت گریه کردم،اشک ریختم

                                             حضورت را در ناباوری،دیگر ندیدم

به خانواده ی این عزیز و دوستانش تسلیت عرض میکنم،و از خداوند برایتان خواهان صبر خواهم شد.

برای شادی روح آرمینای عزیز،همه با هم از خداوند منان برایش طلب مغفرت میخواهیم و فاتحه ایی میخوانیم و با هم زمزمه میکنیم....

 

 

                     یا اول الاولین و یا اخر الاخرین 

                     اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک اعصم 

                     اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل النقم

                     اللهم اغفرلی الذنوب التی التغیر النعم

                     اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا

                     اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل البلاء

                     اللهم اغفرلی الذنوب التی تقطع الرجا

                     اللهم اغفرلی کل ذنب اذنبته و کل خطیته اخطاتها

                                     

                     

                 روزی جایی جوری کسی چیزی صبر داشته باش! "آرمینا"

                                         

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط سارا| |

به همه ی دوستانی که مرتب به اینجا سر میزنند و همچنین اونایی که اولین باره تشریف فرما شدن

سلام عرض میکنم      

خوبین؟؟؟        

سرحالین؟؟؟            

زندگی بر وفق مرادتون میگذره؟؟؟        

انشالله که خوش میگذره؟؟؟            

بالاخره رسیدیم به مرداد ماه من که همچنان مشتاق رسیدن نتایج کنکور هستم،ایشالله هرکی که

امتحان داده قبول شه و طمع سختی های دوره ی دانشجویی رو بچشه                         

آمین یا رب العالمین       

البته شیرینی دانشگاه به همین سختیاشه....            

وای این یکییو باش خودشو کشت  ۲۰ نشدی....نشدی،خودکشی با کاغذو دیگه ندیده بودم         

فعلا بیخیال میشم      

امروز اومدم واسه تنوع ،برای یه مدتی قالب وبم رو عوض کنم تا دلم از دیدن این گل ها وا بشه                    

خوب میرم سر اصل مطلب    

شما    

تا حالا فرشته زمینی دیدین.....هان ندیدین؟؟؟       

ندیدین؟؟؟     

خوب ندیدی،حالا چرا دعوا داری !!!؟؟؟....نزن...گفتم نزن....باشه دیدی حالا ول میکنی یا نه...       

ههه...ههه...ههه....   

اگه هم دیدین شاید خیلی نادر بوده... .    

اما من دیدم     

دلتون آب افتاد نه    این فرشته ایی که میخوام ازش بگم،منا جون دوست خوبه بنده هستند

که هرچی ازش تعریف کنم،کم گفتم       

این دختر با یه فرشته مو نمیزنه،و تنها یه تفاوت کوچیک داره...اونم اینکه....دوتا بال نداره...    

هرچی صفات مثبت تو دنیا وجود داره، تو وجود این دختر خلاصه میشه...    

مهربون     

خانوم       

خوشگل   

خوش تیپ     

خوش برخورد     

پاک و صادق     

با محبت 

با وفا          

غمخوار      

دوستداشتنی      

بابا یه پا فرشته اس این منا خانم....   

از دوره ی دانشجویی تا حالا که باهاش دوستم،تا بحال کلمه "نه" رو از این دختر نشنیدم....    

هرچی که ازش بخوای و نخوای،نه تو کارش نیست...     

خوبی و عطوفت از سروروش میباره....    

واقعا نمیدونم چه کار مثبتی انجام داده بودم که خدا این دختر رو،تو راه من قرار داد که باهاش دوست بشم...      

منا جون همه ی اینها رو بدون اغراق گفتم....خودت میدونی که چقد ماهی، و اصلا بلوف نزدم.....     

امروز روزه تولدته ولی حیف که ازت دورم و نمیتونم یه ماچ گنده از لپات بگیرم...                                

منای عزیزم،خیلی دوست دارم و میخوام در اینجا اعتراف کنم که دیگه فرشته ایی مثل تو، تو زندگیم پیدا نمیشه...     

عزیزم هرچند که چند ماهه ندیدمت و دلم برات قد یه آبنبات شده...  

اما امروز بیادت بودم و اومدم تو ،وبلاگم بنویسم....  

تولدت مبارک       

              ت و  ل  د   ت

                                  م  ب  ا   ر   ک

                    و  ل  د   ت

                                              م  ب  ا   ر   ک

 

ایشالله که تا صد سال دیگه با سلامت و سعادت، در کنار رضا خان به زندگی ادامه بدی و همچنان خوشبخت باشی....     

جاداره اینجا هم از دوست عزیز و خوبم،زهره جانم ازدواجش رو تبریک بگم و براش آرزوی سعادت و خوشبختی کنم.                

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط سارا| |

 پدر و اینک هستی ام پس از تو هست و در روزت تو را می کاود و به دنبالت می شتابد،پدر دیدگانم تو را چون سرابی آکنده از جویبار،به یادگار ذهن طفولیتم به طاقچه ی کوچکش آویزان کرده و هم چنان خاک میخورد.

اما تو ای هستی ام....تو نیستی که گاهی به گاهی که یادگارهای خاک خورده ی ذهن طفولیتم را می جویی و مشتاقی...

و مشتاقی که بر سر طاقچه ی کوچک و تنگ روی و به آن دستبرد زنی و نزد همان هاله ی محو و گنگ بستر بیماری اش را چنگ زنی و به یاد قهقه های شیطنت انگیزات بر بالین او همچون قرقی بتازی و آنقدر سرخوش در کام بچگی گذر کنی،که بستر سردو بی روح و آکنده از امید به تداوم حیات را در آن گذرا لمس نکنی....

ای هستی ام آن مرد سیاه پوش را می دانم که بیاد داری...دوست پدرت...حتی وجنات او ملموس تر از وجنه ی پدرت برایت به طاقچه ی یادگار ذهنت باقی مانده...

به یاد داری آنقدر با شیرین زبانی به آن سیاه پوش مرد،ناسزا گفتی که تو را بالاجبار از بالای بستر وجنه ی بی رمق پدرت،دور و دورتر میکرد....

بیاد داری که با آن زبان کوچکت آنقدر گفتی...که نمیدانستی بالاخره روزی فرا می رسد که تو قد میکشی و آن سیاهپوش مرد سفیدمو می گردد و تو را با یادآوری آن روزها به همراه نیشخندی شرمسار میکند...

هستی ام می دانستی که آن سیاهپوش مرد آنقدرا هم که گمان میکنی سفیدمو نشده...آری نشده...اما قرار بر این است گراویده شود،چون او نیز همچون پدرت بر بستر افتاده...برایش دست به آسمان ببر ...با او چه خاطراتی که نداشتی...

هستی ام می دانم با ورق زدن ،اوراق طاقچه ی تنگت،بغضی در  گلویت می نشانم....اما چه کنم که روز پدر فرا رسیده است و تو بایستی گاهی به گاهی به یاد هاله ی محو...به یاد شیطنت هایت...به یاد ناسزاهایت به سیاهپوش مرد افتی...و حسرت....نه حسرت بس است،بلکه حسرتی نبوده است....

هستی ام به پدرت بگو...بگو که گوهر نامی به نام مادر داری که خیلی زمان است که جانشین،جایگاه ات شده و دریچه ی حسرت دل ات را از همان طفولیت با دستهای زمخت و آتشینش،پینه زده...و من با وجودش،بی وجودی تو را در دنیایم به دیده ام،ندیده ام....

پدر در فراق تو هستم....اما آخر ،روزی فرا می رسد که قدرت فراق محو خواهد شد، ومن در کنار تو بر خاک گرمت بوسه میزنم و در آغوش ات به خواب ابدی فرو می روم،و تو را بدون هیچ گشایشی از جانب طاقچه ی یادگارهای تنگ،با دیده ام ،می بینم....به امید گذره لحظه ها....

هم اکنون هدیده ام را که جز،زمزمه ی آیات نورانی پروردگارم نیست را ،برایت روانه ی گورستان سردو تاریک میکنم،و لابه لای آیات ملکوتی با تقلب طنین صدایم "پدر روزت مبارک" را پنهان می سازم ،که شاید ملائکه به دست تو بسپارند....

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط سارا| |

این داستان بر واقعیت الهام گرفته.......

                                    ***    

ـ این سند ماشین، اینم سند خونه....

با چشمان گرد شده اول به من و بعد به اسناد توی دستم خیره شد و سکوت کرد،از اینکه ساکت شده بود اندکی احساس رضایت در وجودم غوطه ور شد.اما هنوز بخاطر حرفی که صمیمی ترین دوستش در رابطه با نداشتن مالکیت ماشین ام زده بود،تا حدودی برافروخته بودم.طولی نکشید که با چهره ی حق به جانب شانه هایش را بالا انداخت، و سرش را به نشانه ی بی اطلاعی از حرکتم،تکان داد و پرسید:

ـ می تونم منظورتونو از این کار بپرسم!؟

با حیرت از سوالش،کلافه جواب دادم:

ـ خودتون بهتر میدونید،منظورم چیه.....

با اضطرابی پنهانی صریح گفت:

ـ من نمیدونم شما از چی حرف میزنید،میشه یه دلیل قانع کننده.....

حرفش را نیمه تمام گذاشت،چهره اش نشان میداد که از بیان جمله ی ناقص اش سخت پشیمان است.با اینکه طاقت دیدن ناراحتی اش را نداشتم،با این وجود برای تبرئه کردن خودم،با صدای نسبتا بلندی گفتم:

ـ مگه خود شما نگفتید که اون ماشینو از کجا دزدیدم....بیا و ببین و باور کن که اون ماشین مال خود خودمه،و از هیچ جایی هم کش نرفتم....

به چشمهای درشت و میشی رنگش خیره شدم و منتظر عکس العملش ماندم،اما تنها هاله ایی از شرمساری را در آن چشمهایی مخمور و رویایی، نظاره کردم،که دلم را به سختی لرزاند،دستپاچه شدم و صدایم را پایین بردم و سعی کردم با ملایمت ادامه بدهم:

ـ راستش...راستش،خودمم یه جورایی بهتون حق میدم که در موردم فکرای عجیب کنید،مطمئنم یه لحظه هم به ذهنتون خطور نکرد که من با این همه سادگی که در پوشش ظاهریم و رفتارام دارم،از نظر مادیات غنی باشم،من خودم کلا سادگی رو دوست دارم.....نمی خوام با ساختن ظاهرم،ثروتمو به رخ دیگرون بکشم...الانم اگه این سندها رو نشونتون دادم،بخاطر این بود که شما رو متوجه ی اشتبا هاتون کنم...امیدوارم قانع شده باشید....

پس از پایان حرفم، وقتی جوابی از او نشنیدم.با دلخوری که داشتم،و بیشتر احساس میکردم دلخوری ام ساختگی است،از او جدا شدم...مدتی گذشت هنوز هم با مادرم در رابطه با ازداوج با ساناز در کلنجار بودم،او به هیچ وجه حاضر به اقدام خواستگاری برایم در سن بیست سالگی نبود،به همین منظور سعی کردم مدتی پاپیچ مادرم نشوم تا زمانی که خودش ،دلش برایم به ترحم دربیاید و برایم پاپیش بگذارد....

حتی یه بار هم ،مدتی قبل از آن آخرین رودرویی ای که بر سر مسئله ی ماشین با ساناز داشتم،خودم سرخود، برای زمینه سازی خواستگاری از او با دستپاچه گی به او ابتدا ابراز علاقه کردم ،که او با چشمهای گرد شده، قیافه ام را خیلی سطحی برانداز کرد و محکم و سیلی وار،جوابم را داد:

ـ تو غلط میکنی که به من علاقه داری......

با اینکه احساس حقارت در وجودم لبریز شده بود و مرا ناراحت و سرافکنده ساخته بود، با این حال بیش از پیش شیفته ی او، و شیطنت هایش شدم.....

برای خواندن ادامه مطلب بروی "ادامه مطلب" کلیک کنید...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط سارا| |

 

خدایا تو را سپاس می گویم که در لحظات انتظار

با تلاوت آیات نورانیت

مرا با دنیای ذکر پیوند الهی دادی

و دل بی قرارم را امن و امان ساختی

و روح و روانم را

به آرامش دلپذیر و کم نظیر محقق ساختی

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 3:25 قبل از ظهر توسط سارا| |

این روزا نوشتنم نمیاد،یعنی نه اینکه هیچی واسه نوشتن تو ذهنم نیستا نه....ذهنم درگیره، بیشتر بخاطر همون کاریه که هنوز سکرت مونده و جدیدا تصمیم گرفتم حتی تو وب هم چیزی ازش ننویسم...

اگه یادتون باشه دقیقا تو هشت پست پایین تر یه چیزایی رو لو دادم،چون زمونه عوض شده و آدم دیگه به خودشم اعتماد نمیکنه نمیخوام بگم...اصلا بی خیال،داشتم میگفتم بجای نوشتن دوست دارم بیشتر بخونم،هرچی که باشه ...فرقی نمیکنه....

چند مدتیه که هر کتابی دستم بیاد میخونم ،دیگه حدو مرزی واسه علاقه ام قرار نمیدم...از رمان وکتاب فلسفی و مذهبی و صادق هدایت گرفته تا،تاریخچه ی بریتانیا و ملکه ی زیبایی فرانسه....

آدما با خوندن مشتاق به نوشتن میشن،ولی من بدبختانه دیگه دست به قلمم نمیاد،آخه یه جورایی فکر میکنم تمام نوشته ها و داستان ها و حتی خاطرات گذشته کلیشه ایی شدن...

مطالب اکثر وبلاگا تکراری و کسل کننده شده،درد عشق،درد بیماری،درد جدایی،و حتی درد نفس کشیدن....اینها باعث شده من یکی که حوصله ام از زیرو رو کردن مطالب وب ها بمیرههههههه،نمیدونم چی بگم فقط فکر میکنم که، آخه کی عکس روال این مکررات رقم میخوره؟؟؟بعد میگم،به ظهر امام زمان فکر کن.....

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط سارا| |

ای خدا آخه چرا....من که کلی دعا کردم...آیه الکرسی هم خوندم...استرس هم نداشتم...اعتماد به نفس هم داشتم..آخه بازم....

خدا بگم چیکارت نکنه سرگرد ج....چرا تو اینقد تخس و مزخرفی...خدایش حقت بوده که،لقبتو گذاشتن عزرائیل.....

هی چی بگم مژی جون،تو اون موقع میگفتیا....اما من درکت نمی کردم...اما الان خیلی خوب می فهممت....مژی،خدایش امروز دیگه طاقت نیاوردم....آمپرم چسبید به سقف ماشین....تا زمانی که از ماشین پیاده شدم ،بهش توپیدم...تعریف کنم بهتره....

اون چند دفعه ی پیش که رد شدم،تصمیم گرفتم دفعه ی بعد حتما تمرکز کنم و بدون اضطراب بشینم پشت ماشین...

خوشبختانه یا بدبختانه قبل ازامتحان شهری،یه ساعت و نیم با یه مربی خانم تعلیم دیدم و امیدوار به اینکه امروز برخلاف اون دفعات قبلی استرسی ندارم ،به محل امتحان رفتم.که کلی سرگیجه گرفتم....آخه کارتکسم گم شده بود،حتی از سرگرد ج هم سوال کردم که با کلی بدخلقی جواب داد:من نمیدونم....منم برگشتمو و زیر لب زمزمه کردم:ـ مرده شورتو ببرن الهی....

من تا یکی حقش نباشه ،بهش بدوبیراه نمیگما،آخه حقش بود....خلاصه....وقتی تو گروه آخر نوبتم شد به بقیه گفتم ،من آخر از همه باید امتحان بدم.اونها هم قبول کردن...تو ماشین کنار دستیم مثه بید می لرزید،اونم صبحی با من تعلیم دیده بود (واسه دو تا چهل و پنج دقیقه چهارده هزار تومن،نرخ جالبیه نه....)

اون سه تایی که تو ماشین بودن رد شدن ،نوبت من شد پشت رل که نشستم یه پیچ چرخ های ماشین که خرابکاری دختر قبلی بود رو صافو صیف کردمو رفتم واسه پارک پل...میخواستم حرکت کنم که سرگرد ج پرسید:ـ پارک پل کار کردی؟؟؟

با اطمینان جواب دادم:ـ آره بابا....

و بعد عقب عقب رفتم که متاسفانه گیج بازی درآوردمو یه نیش گاز زیادی دادم و کار خراب شد...چون وقتی پیچیدم ،کمی از پل گذشتم...بلافاصله ردم کرد.(من اسم اون پل رو گذاشتم،پل نفرین شده،چون سالانه بیش از یه میلیون نفرو مردود میکنه).....

بهش گفتم:ـ آقای ج...اجازه بدید،دوباره برم...مخالفت کرد...گفتم:ـ بخدا صبحی کلاس تعلیم رفته بودم....باز دوباره سرشو تکون داد،یعنی نه....گفتم:ـ شما دلتون رحم نمیاد اینقد ما پول میدیم...سرشو سمت پنجره برگردوندو دخترای توی پیاده رو،رو صدا زد و بهم گفت:ـ پیاده شو...عصبی شدمو ،صدامو بردم بالا:ـشما فقط قصدتون اینه که پول بره تو حسابتون...خیلی ریلکس(البته برخلاف همیشه) جواب داد:ـ پول هاش تو حساب ما نمیره...در حین پیاده شدن با صدای تقریبا بلندی گفتم:ـ اگه پول تو حساب شما نمی رفت که آخه اینقد،این همه ملتو مردود نمیکردی.....

همونطور مثه عجل بهم زل زده بود که،شک ندارم میخواست چهره مو به ذهنش بسپاره،تا مرتبه ی بعدی انتقام بگیره و بازم ردم کنه...سری اولم که خودش واسه رد کردنم پاشو رو ترمز گذاشت هم بهش چندتا کنایه زدمو از ماشینش پریدم بیرون...

خلاصه امروز...در ماشینشو محکم کوبوندمو رفتم تو پیاده رو پیش بقیه ...دخترا هاج و واج مونده بودن که من تو ماشین به سرگرد چی پروندم...دورم ریختن ...یکیش پرسید:ـ تو نترسیدی محرومت کنه...؟؟؟ من که کفری شده بودم گفتم:ـ ترسیدم...اگه شده این سنگ رو تو شیشه ی ماشینش میکوبونم....

بعد از بس عصبانی بودم با صدای نسبتا بلندی از دهانم بیرون پرید و گفتم :ـ .... سگ ،وای خودمم نفهمیدم چی گفتم ...اون که نشنید ولی اطرافیام شنیدن...راستش گواهینامه گرفتن واسه من که یه معضل شده ،تو شهر ما بایستی از هفت خان رستم بگذری تا بگیریش...آخه شنیدم شهرهای دیگه خیلی راحت گواهینامه میگیرن....بهرحال من که امروز پیروز نشدم،اما انشاالله امروز استقلال پیروز و قهرمان بشه........

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط سارا| |

                       تولد

                          تولد

                               تولدت مبارک 

امروز نوزدهم خرداد ماه تولد یکی از دوستای خوب منه، که اوایل دوستیمون کلی با هم در ستیز بودیم، تا اینکه بعد از یکسال کل کل کردن بالاخره با هم کنار آومدیم و الانم با هم تقریبا مشکلی نداریم،چون از هم فاصله داریم.....شوخی کردم،هم اون منو خیلی دوست داره هم من.....

فاطمه جان سالروز متولد شدنت رو بهت تبریک میگم،انشاالله که تا صد سال دیگه با سعادت و موفقیت زندگی کنی و لذت ببری و همیشه به دنیا لبخند بزنی.

                          دوستدار تو سارا (یک در هزار)

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط سارا| |

شهادت برترین بانوی جهان فاطمه زهرا (علیهه السلام) را به تمام مسلمین تسلیت عرض میکنم.

" مریم بانوی زنان عصر خود بود، اما دخترم فاطمه بانوی همه زنان جهان از اولین و آخرین است "

  ( پیامبر اکرم "ص")

             

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط سارا| |

امروز میخوام یه خاطره بنویسم،یه خاطره از دوره ی دبیرستان که فکر میکنم بیشتر واسه دختر خانم های قهر قرو جالب توجه باشه......

سوم دبیرستان بودم که با چند تا از دوستام به یه اردو تفریحی از طرف مدرسمون رفتم،من و یکی از دوستای صمیمیم اونجا با یکسری از بچه های سال پایینی آشنا شدیم و کلی با هم عکس یادگاری گرفتیم...دوربین مال دوستم نرجس بود که اونجا مرتب از همه عکس میگرفت...خلاصه ...تو اردو با نرجس بیشتر صمیمی شدم اما بعد از اینکه اردو تموم شد و ما چند روز بعد به مدرسه رفتیم،یه روز بی دلیل با نرجس حرفم شد که فکر میکنم بیشتر خودم مقصر بودم و مسبب ناراحتی اون شدم...اما با اینحال بعد از اون بحثی که داشتیم بجای اینکه نرجس از من دوری کنه،من با اون حرف نمیزدم.

همین موضوع باعث شد که اونم کم کم از من فاصله بگیره،تقریبا یه هفته ای گذشت تا اینکه یه روز آلبوم عکس های اردو رو تو دستش دیدم که به جز من به همه نشون میداد،منم وقتی متوجه شدم که عکس ها ظاهر شده...یکی از بچه ها رو قاصد کردم تا از نرجس عکس های تکی منو بگیره،اما نرجس از روی لجبازی عکس های منو نداد،منم برای گرفتن اونها مرتب قاصد فرستادم ولی اونم برای اینکه حرص منو در بیاره عکسام رو نمی داد.....

این کارش باعث شد که من با عصبانیت خودم عکس هام رو ازش طلب کنم...چند روز بعد از اون روز که به مدرسه رفتم،دیدم که زیر نیمکتم کلی ریز ریزه های عکس ریخته،یکی دوتاش رو که برداشتم...سر خودم رو تو یکیش دیدم،فهمیدم عکس های تکی منو اینجوری بهم تحویل داده،همون روز بود که بفکر انتقام افتادم......

برای خواندن ادامه ی مطلب بروی "ادامه مطلب" کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط سارا| |

الان که دارم این مطلب رو تو وبلاگم می نویسم،نه برق داریم،نه آب،در واقع بیشتر از ده دقیقه نیست که برق ما پس از سه ساعت قطع شدن آومده و من از شدت کلافگی سریعا به سراغ کامپیترم اومدم تا مطلب کوهتاهی در این مضمون بنویسم که بجای اینکه به قول مرد هزار چهره بگیم:ـ پول آب جدا، ـ پول برق جدا،....و دیگر هیچ.....

باید بگیم:ـ نه آب داریم، ـ نه برق داریم،..................و دیگر زندگی پوچ.....

و جالب توجه اینجاست که با این وجود، وجوه قبض آب و برق تصاعدی هم شده....

پ.ن:دور از واقعیت نیست که بدانید در استان های جنوبی کشور که گرما بشدت بیداد میکند، روزانه چندین بار به مدت طولانی و گاهی تا نیمه شب ها برق قطع است و آب هم اکثر روزها قطع می باشد و حتی بارها شده روستاهای این مناطق بیش از ده روز هم آب نداشته اند.

پ.ن:واقعا در این مملکت کسی پیدا می شود که پاسخگوی مشکلات ملت باشد؟؟؟ 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط سارا| |

وقتی به قطعه ی هفتم رسیدم،جوانی را دیدم که پشت به من در حال پرپر کردن گلهایی بروی سنگ قبر بود.قیافه اش برایم آشنا بود،وقتی بالای سرش قرار گرفتم مطمئن شدم که همون کسی بود که حسم آگاهم کرده بود ،از آخرین روزی که او را دیده بودم نزدیک به یکسال میگذشت، روبرویش که قرار گرفتم خودش را جمع جور کرد و در حالیکه سرش را خم میکرد اشکهای گوشه ی چمشش را پاک کرد همانجا کنار سنگ قبر مقابل سهیل نشستم آهسته سلام کرد فقط سرم را برای جواب اندکی تکان دادم.وبعد به سنگ قبر خیره شدم،با گلاب شسته شده بود و گلبرگهای گلهای رز سرخ وسفید برویش خودنمایی میکرد.

درحالیکه نگاهم به گلها بود به یاد آوردم که او همیشه چهارشنبه ها به سر خاک رخساره می آمد و سنگ قبرش را می شست و آن گلها را بروی قبر پراکنده میکرد که من روز بعد وقتی که می آمدم گلهای پژمرده ی او را در آنجا می دیدم،خوب می دانستم او تنها بخاطر رویارویی نشدن با من غروب چهارشنبه را انتخاب میکرد.اما کمی سردرگم بودم که چرا پس از یکسال روز پنج شنبه به آنجا آمده بود،نمی دانم چرا با دیدن او یکدفعه دلشوره ی سال گذشته به سراغم آمد.....

                                             ***

ـ رخساره کجا میخوای بری؟

ـ میخوام برم از ستاره جزوه بگیرم،زود برمیگردم.

وقتی از در خونه بیرون رفت نتونستم جلوی کنجکاوی خودم را بگیرم،باید می دانستم ستاره چه جور دختریه که هر روز با او در ارتباطه...اصلا کی که آنقدر به او نزدیک شده بود جوری که تمام وجودش به اون تعلق گرفته بود آخه عشق بین دو تا دختر آنقدر عمیق که رخساره تمام دفتر خاطراتش را از او نوشته....سریع پوشیدم و آهسته بدون اینکه متوجه شود او را تعقیب کردم.

برای خواندن ادامه ی مطلب بروی "ادامه مطلب " کلیک کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط سارا| |

 

این عکسی که بالاي صفحه می بینید....

عکس دو تا وروجک خوشگلو،شیطونه که من خیلی خیلی دوستشون دارم جوری که اگه چند روز نبینمشون دیگه تحمل دوریشون واسه ام وحشتناک مشکله در اون صورت...بااین که خونشون یه شهر دیگه اس،یا اونها رو مجبور به اومدن میکنم یا اینکه خودمون باید بریم خونشون...خلاصه...الان دو هفته اس پنج شنبه،جمعه اونها آمدن که فکر کنم هفته ی دیگه نوبت ماست که بریم اونجا....

حالا بیوگرافی این تا شیطون رو واستون میگم،اون بزرگه مهسا خانومه ،شش سالشه که وقتی میاد اینجا از شیطنت شر به پا میکنه اون کوچولوهه هم مهشید فوضوله اس که جدیدا کچلش کردن که کلی بامزه تر شده طوریکه حسابی قابل خوردنه...شده کپ "ایکی یو سان" ....حالا اگه شد یه روز عکس "ایکی یو مهشید سان "رو میزارم....حالا با هم میگیم ماشاالله...ماشاالله.

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط سارا| |

میخوام تا یک ماه دیگه،یه کار بزرگ انجام بدم...یه کاری که اگه به تحقق بپیونده،اون وقت میشه اسمش رو یه کار "حیرت آور" گذاشت...طوریکه همه انگشت به دهان وا بمونن!!!!!!!!!!!!!

اگه این نقشه ایی که شش ماهه تو سرم غوطور شده با موفقیت به عمل برسه،اسمم دهان به دهان فامیل میچرخه...طوریکه خیلی سریع همه این راز رو برملا میکنن و آخرش ممکن بد بشه،و برنامه های من بهم بریزه...پس...پس...

پس بهتر این قضیه همچنان سکرت باقی بمونه،تا شاید روز عمل یه چیزهایی رو تو وبلاگم نوشتم...منتظر بمونید....

 

نذر

دختر:مامان،برای چی ما مدتیه مسافرت نرفتیم!؟

مادر:واه....!!!!! ما که همین پارسال رفتیم مشهد.

دختر:پارسال کجا بود،دو سال پیش بود خوب......

مادر:حالا هر چی....

دختر:چی حالا هر چی،الان ما دو ساله جایی نرفتیم!!!!

مادر:از قدیم گفتن معمولا سفرهای زیارتی رو بایستی،هر هفت سال یه بار سفر کنی.

دختر:کی همچین حرفی زده...اصلا هر کی بوده حتما آدم بی ذوقی بوده دیگه.....

مادر:حالا شاید سال دیگه رفتیم.

دختر:نه...نه...،همین امسال بریم،آخه نمی دونید که،من....من....نذر دارم.

مادر:نذر...چه نذری؟؟؟

دختر:خوب دیگه الان نمیتونم بگم اول باید بریم اونجا فرصت شد میگم....حالا اجازه میدی زنگ بزنم بلیت رزرو کنم؟؟؟

مادر:نه...

دختر:چرا نه....؟؟؟

(دو ماه بعد)

مادر:باشه ...باشه...از دستت دیوونه شدم...برو زنگ بزن واسه نیمه شعبان بلیت رزرو کن.

دختر:آخ جون،می دونستم بالاخره راضی میشی من به کارم شک ندارم....حالا میتونم واسه اون کاره بزرگم نذرمو ادا کنم...

مادر:نگفتی چه کاری ؟؟؟

دختر:بی خیال مامان جون....اوکی شد میگم حالا. 

 

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط سارا| |

تو حیاط خونمون داشتم با داداش کوچیکم فوتبال بازی میکردم، که مادرم صدام زد و ازم خواست برم بقالی سر کوچه ماست بخرم،منم از خدا خواسته برای اینکه حال وهوایی عوض کنم فورا دوچرخه ی قراضه ام رو برداشتم و رفتم سر کوچه،توی بقالی یه پیرزن بود که در حال حساب کردن خریدهاش بود....

حدودا پنج شش دقیقه ایی معطل شدم تا پیرزن حساباش تموم شد و بعد به سختی کیسه های مملو از مواد خوراکیش رو از بقالی بیرون برد.منم بعد از اون مقدار ماستی که مادرم ازم خواسته بود رو خریدم و با احتیاط سوار دوچرخه ام شدم و آهسته برای نریختن ماست ها رکاب می زدم،همون جوری می رفتم که پیرزنه جلو راهمو سد کرد و ازم خواست کیسه هاش رو به نشونه ایی که با انگشت بهش اشاره میکرد ببرم،منم ناچار قبول کردم اما بعلت اینکه ظرف ماستی که به همراه داشتم و بردن اون همه وسایل برام غیر ممکن بود،با همفکری پیرزن ظرف ماست رو به دستش دادم تا حین قدم زدن برام اون رو بیاره ، تا در آن صورت من وسایلش را به خانه اش برسانم.

وسایل رو دم در خونه اش پیاده کردم ، کنار در خونه مردی میانسال که بنظر پسر پیرزن می آومد کیسه ها رو ازم گرفت .منم حین فکر کردن به اینکه پیرزن باوجود همچون پسری خود به تنهایی و با سختی آن همه خرید رو کرده بود با تعجب آنجا رو ترک کردم و به سمت پیرزن برگشتم،ولی اثری از او نبود حتی گوشه کنار خیابون رو هم با چشم جستجو کردم اما پیدایش نبود ،تا اینکه مجبور شدم به كل مغازه هاي همون خيابون سركي بكشم تا پيداش كنم ......

وقتي بالاخره ديدمش با ابروهاي گره خورده بهم گفت:كجا غيبت زد!!!!با حيرت خواستم جوابش را بدهم كه يكدفعه يه كيسه ي سنگين ديگري رو بدستم داد و دوباره ازم خواست اونها رو هم به همون خونه برسونم منم اينكار رو كردم وسعي كردم سريع برگردم و از دست پيرزن خلاص شوم......

 دوباره كه برگشتم پيرزن تقريبا نزديك خونه شون بود تو دستاش دو سه دسته ي سبزي بود باخودم گفتم يه تعارف ديگه بهش كنم، دستمو واسه گرفتن سبزيها از دستش پيش بردم كه محكم دستمو پس زد و با اخم بهم گفت:مگه دستم شكسته كه نتونم اينها رو خودم ببرم.... خلاصه.... با تعجب از او كه بجاي تشكر اونطوري جوابم رو داده بود از او ظرف ماستم رو طلب كردم كه پيرزن آهي ساختگي كشيد و سرش رو به نشونه ي بي اطلاعي تكون داد و گفت:نميدونم كجا جا گذاشتمش از بي خيالي پيرزن دهانم بازموند.....

 ناچار خودم با زحمت تك تك مغازه هاي اون خيابون رو سر زدم كه دم آخر در نااميدي تو يكي از اون مغازه ها پيداش كردم موقع خروجم از مغازه چشمم به يه پيرمرد افتاد كه بهم زل زده بود او هم خريدهاي زيادي كرده بود كه با نگاهي توام با التماس ازم خواست بهش كمك كنم اما من كه هنوز حالم از دست پيرزن گرفته بود بدون اعتنا به پيرمرد سريع از اونجا دور شدم و سوار بر دوچرخه ام به سمت خانه راه افتادم، هنوز بيست متر حركت نكرده بودم كه يكدفعه ..... وانت باري بدون توجه به من با دنده عقب محكم بهم برخورد كرد كه با دوچرخه ام روي زمين واژگون شدم كه سرانجام هم ظرف ماست بر سروصورتم ريخته و پاشيده شد و هم و استخونهاي بدنم خورد شدن...........

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط سارا| |

سکوت،ابهام تنهایی است

    سکوت هم جوارتنهایی است

         سکوت بوی آوار تنهایی است

              سکوت غرق تامل است

                   سکوت گردو غبار غم است

                        سکوت لبریز از آرامش دل است

                             سکوت شناخت ذات من است

                                               و

                                    سکوت لایق دوست داشتن است

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط سارا| |

باغچه از آب لبریز شد

خاک از تشنگی سیراب شد

گل غنچه از خواب بیدار شد

گلبرگ از غنچه گی وا شد

چشمک خورشید آشکار شد

ابر ، با اخمی پدیدار شد

باران از رعد گریزان شد

جوی از سنگ سرازیر شد

برکه ی آبی جاری شد

جنب وجوش ماهیان قلیان شد

قایقی پارو زنان پیدا شد

صید با قلاب ، آغاز شد

ماهی زیبا به قلاب گرفتار شد

خنده ی صیاد به لب آزاد شد

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط سارا| |

سال آخر دبيرستان رو مي گذروندم كه از طرف مسئولین مدرسمون براي سال آخريها كلاس كنكور گذاشتن كه با استقبال زيادي از جانب دانش آموزها روبرو شد،ولي بعلت طولاني بودن اون كلاس ها كه دقيقا بعد از ساعتهاي كلاس هاي اصليمون شروع ميشد من زياد اشتياق چنداني براي حضور تو كلاس کنکور نداشتم طوري كه يه جلسه نرفتم كه از طرف دبيرمون توسط دخترها بهم پيغام دادن كه بايد حتما تو كلاس ها شركت كنم و من چون از خستگي زياد كلاساي خودم ديگه حالي نداشتم با دبيرمون صحبت كردم كه نمي تونم به كلاسا بيام،اما دبيرمون با جديت ازم خواست كه حتما بايد شركت كنم وحتي منو واسه نيومدن تهديد هم كرد كه نمره ي پاياني ام رو كم ميكنه...خلاصه...من از روي اجبارتو كلاس كنكور شركت كردم...اما...بخاطرتهديدش از روي لج به درسايي كه مي داد گوش نمي كردم يعني تنها وجودم تو كلاس حضور داشت، حتي خود دبيره هم متوجه ي لجبازي من شده بود طوريكه يه بار بهم خنديد وگفت :باهام قهري؟؟؟...ساعت اتمام كلاسا حدودا نزديك به نه و نيم بود چند تا سرويس ميني بوس بود كه دخترها رو به خونشون مي رسوندن مسير ميني بوس ها طوري بود كه اول دخترهايي كه غرب شهر بودن رو مي رسوندن و من كه خونمون شرق شهر بود تقريبا حول و حوش ساعت ده ونيم آخر از همه به خونه مون مي رسيدم .حتي گاهي اوقات به ساعت يازده هم مي كشيد...

بكي از همون شبها...يكي از دخترها بهم گفت ميني بوسه قرمزه شرقي ها رو مي رسونه منم، اون شب با ميني بوس قرمزه رفتم اما اينبارم از بدشانسي مسير من آخر از همه افتاد...تو بين راه...راننده ي ميني بوس همش تو آينه چشمش رو منو و دوستام بود و دم به دقيقه همه دخترها رو به حرف ميكشيد و الكي با صدای بلند به چيزاي بي معني قهقهه ميزد ،حتي حرفهاي بي خودي ميزد كه درست تو خاطرم نيس ولي يادم مياد وقتي همه ي دخترها پياده شدن فقط من موندم با يه دختر ترسو، كه اونم كلي بهم التماس كرد كه...بزار اول منو برسونه... من مي ترسم...خواهش ميكنم...واز اين حرفها...منم دلم براش سوخت قبول كردم، كه البته به ضررم تموم شد. يعني مسيرم دوبرابر دورتر شد چون مسير خونه ي دختره تقريبا به بيرون شهر منتهي ميشد...

دختره پياده شد و من با رانندهه تنها موندم،دير موقع بود و شهر هم خلوت...وقتي راننده از چند تا بريدگي بلوار گذشت و براي برگشتن دور نزد كمي احساس ترس كردم.... همونطور به سمت خروجي شهر مي رفت، حتي دستش رو زير صندليش برد كه من فكر كردم با يه چاقو يا چماقي بهم حمله ميكنه اما خوشبختانه نواري از اون زير بالا آورد و تو ضبطش گذاشت و گفت:از اين آهنگ خوشت مياد...فقط سكوت كردم....وقتي كه ديگه به انتهاي شهر رسيد و چراغي ته جاده ديده نميشد به خودم جرات دادم و گفنم:آقا برگرديد من ديرم شده؟...وقتي اينو گفتم با اون چهره ي بد تركيبش خنديد و گفت:حالا زوده بزار يه نوشابه يه سمبوسه ايي چيزي برات بگيرم ...با ترس پنهاني گفتم:نه ممنون ديرم شده...اونم هي اصرار ميكرد ولي وقتي ديد قبول نميكنم خوشبختانه كوتاه اومد و دور زد اما مثل مورچه رانندگي مي كرد...كه حسابي كلافه ام كرده بود...خلاصه...شروع كرد به تعريف كردن از من، واسم و فاميلمو ازم پرسيد منم دروغكي يه چرتو پرتهايي تحويلش دادم.

وقتي حرف ميزد اگه در مقابلش سكوت طولاني ميكردم يه جورايي احساس ميكردم عصبي ميشد...اصلا تمام خندهاش عصبي ...حركاتش هم نرمال نبود...منم از ترس اينكه يه وقت يه ديوونه ي واقعي باشه و قاطي نكنه كم وبيش سرمو براي تاييد حرفاي مسخره اش تكون ميدادم . سن وسالش دوبرابر من بود و خجالت نمي كشيد و مي گفت :تو با اون دخترهاي ديگه فرق داري من از همون نگاه اول تشخيص دادم تو دختر خوبي هستي...از حرفاش حالم بهم مي خورد خيلي هم اصرار كرد كه بريم و با هم دور بزنيم وبگرديم ولي من مظلومانه قبول نمي كردم اما اون واسه خودش بريد و دوخت و واسه شب بعدش نقشه كشيدو گفت:حالا كه امشب وقت نداري فرداشب همه رو زود مي رسونم تا بعدش بريم باهم بگرديم.منم سكوت رو جايز دونستم چون ديگه دستم اومده بود حالات رانندهه غير عاديه...اصرار كرد دم در خونمون پياده ام كنه ،ولي من با اينكه هوا تاريك بود نرسيده به كوچه مون ازش خواستم پياده ام كنه تا يه وقت خونمونو ياد نگيره...

دو روز بعد كه به مدرسه رفتم يكي از همكلاسيام كه تو ميني بوس باهامون بود مثل اينكه به دلش برات شده باشه، تا منو ديد بهم گفت:سالم رسيدي خونه؟؟؟....منم جريانو واسه اش گفتم اونم پيشنهاد داد كه با مدير مدرسه قضيه رو در ميون بذاريم كه همين كارو هم كرديم كه هم راننده ي ميني بوس توبيخ شد وهم من ديگه پامو تو كلاس كنكور نذاشتم...

 

پ.ن:با اينكه اين اتفاقات واسه اكثر دخترها پيش مياد و شايد براي بعضي ها يه موضوع تكراري باشه اما با اينحال ماجرا را نوشتم تا حداقل اگه يكي از مسئولين مدارس اين مطلب رو خواند با اطمينان و شناخت كاملي رانندهاي سرويس دانش آموزان را انتخاب كنند.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط سارا| |

تو را دیدم با دیگری

                    ندیدم چون تو حیله گری

دیر فهمیدم، کوزه گری

                    با خود کند جلوه گری

اکنون ز خود دانسته ام

                    بارها پنداشته ام

دیگر نخواهم خورد نیرنگ تو

                    عشقو کنم فدای تو

سالها عمرم ز تو رفت

                     سادگی وغفلتم زتو رفت

دیگر ندارم جانی ز خود

                     تا بازی کنی،با منقار خود

بدتر ندیدم جز از این

                     زندگی نکبت، پس این

باز یار دگر، رسوا کنی

                     زندگی دگر، فنا کنی

نفرین یا رب ، بر تو باد

                      تکرار تو دیگر نباد 

            ************

                بی آشیانه

     ز این دنیا نبود با من آشیانه ای                              

  تا که باشد روی من خیال آشتیانه ای  

     من که امید داشتم،به آزاده ای 

  تا به خود آمدم، دیدم تیری نشانه ای

      با هدف نداشتم هرگز میانه ای

      کار من نبود به خود، کامرانه ای

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط سارا| |

حول پرگار زمان در گذری

                 خود نمی دانی می زیستی،بی خبری

نقطه ی پرگار زمان عالم توست

                 تو ندانی که غنیمتی در پی توست

آدمی نیست که در عالم تو

                 نبیند نقطه ی سیه در دامن خود

جان تو،گوهر ناب زندگیست

                 تو ز جان بی نظری از لطف خویش

قدر خود دان،بر قطر زمان

                 تا که بازآیی به پرگار زمان

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط سارا| |

دوستم همانطور که بهم کامپیوتر یاد می داد،پای کامپیوتر خوابش برد طوری که هر چی صداش میزدم چشاشو به زحمت باز نگه میداشت و منو می دید که باهاش حرف میزنم ولی باز هم می خوابید،جوری که مجبور شدم رو تختم بخوابونمش،خواستم به خو نه شون خبر بدهم که نگرانش نشن ،اما صدای زنگ در خونه ی خودمون بلند شد.خواهرم و مامانم،سه تا دختر رو آوردند توی خونه که من با تعجب از خواهرم پرسیدم:اینها کین؟؟؟....که یکی از همون دخترها که قدش کوهتاتر از اون دو تای دیگه بود و چهره اش برام آشنا به نظر می رسید،یک کاغذی رو بهم نشون داد وگفت:ما برای خوابیدن تو اینجا،مجوز داریم...

کاغذ رو ازش گرفتم اما قبل از اینکه درست حسابی به نوشته هاش نگاه کنم با دست به سه تا دختره اشاره کردم برن تو حیاط ،تا من تصمیم بگیرم که اجازه بدم بمونن یا نه...سه تا دختر که مثل اینکه بهشون برخورده بود با هدایت من رفتند توی حیاط ،وقتی خوب به سرو وضعشون نگاه کردم چیزی دستگیرم نشد ولی مشکوک به نظر می رسیدن و احساس کردم دخترهای خوبی نیستند که این موقع شب آمدن خونه ی ما،به همین دلیل بدون رودرواسی بهشون گفتم:برید بیرون اینجا جای خواب شما نیس...

اونها هم ناچار ،آروم آروم از خونه بیرون می رفتند که یکدفعه یکیشون بطرفم برگشت و بروم تفنگ گرفت،با وحشت پریدم تو خونه که تیر نخورم،اما یکیشون سریع آمد دنبالم ،خواست بهم شلیک کنه که خیلی ماهرانه تفنگ رو ازش گرفتم و با یه حرکت زدم تو سرش که بی هوش شد ،سریع برگشتم تو حیاط و با اون دو تای دیگه درگیر شدم همون طور تیراندازی میکردیم!!!!! که آخرش فقط من موفق شدم و دوتاشونو کشتم میخواستم سومی رو هم که بهوش آومده بود رو ناکار کنم که...

صدای مامانم رو شنیدم که میگفت تلفن کارت داره...وقتی با زحمت چشامو باز کردم تموم بدنم بی حس شده بود جوری که نمی تونستم از تختم پایین برم،تازه به یاد خوابم و اتفاقاتش افتادم و با بدبختی خودمو به تلفن رسوندم،خواهرم بود که بهم خبر داد فلان جا...رشته ی منو واسه استخدام میخوان...بعد از تلفن واسه مامانم خوابم رو تعریف کردم که اونم با تعجب فقط یه تعبیر واسم ساخت و گفت یه صدقه بده...

منم همون لحظه با خودم گفتم شاید این خوابم رو تو وبلاگم نوشتم.....راستی واسه آگهی استخدام هم رفتم...ولی... بازهم (میم-ر-دال) میخواستن!!!!!!

اما کسی می تونه به من بگه تعبیر این خوابم  چیه ؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط سارا| |

دیشب حول و حوش ساعت نه بود،داشتم وبلاگم رو چک میکردم که یکهو صدای آژیر ماشین پلیس و سروصداهایی از توی کوچه مون به گوشم رسید.اول اعتنا نکردم،اما به محض اینکه صداها بیشتر وبیشتر شد با کنجکاوی چادرمو سرم کردم و با مامانم پریدم تو کوچه که ببینم چه خبره...!!!!!!!!

که با صحنه ی خیلی عجیبی روبرو شدیم که بی شباهت به فیلم های پلیسی نبود...!!! با کنجکاوی تمام رو نوک انگشتام ایستادم تا تو بین جمعیت همسایه ها که همه هاج و واج تو هم می لولیدند تا سر از قضیه در بیارند،چیزی هم نصیب ما بشه...

همون لحظه یه پسر خیلی جوون که بنظر آقا دزده می آمد رو دیدم که با یک چاقوی بسیار بلند که بی شباهت به یه شمشیر نبود...!!!!!! پلیس ها رو تهدید میکرد که بهش نزدیک نشن، که یکی از همون پلیس ها که شجاع تر از بقیه بود تفنگش رو بطرف دزده نشونه گرفت وبا تحکم ازش خواست چاقوشو بندازه...خلاصه...تو همون لحظه ی حساس بود که ول وله ی همسایه ها و،وحشتشون باعث شد که من جای اصلی گرفته شدن دزدها رو نبینم...آخرش درست حسابی نفهمیدم جریان چی بود فقط از دور زن همسایه رو دیدم که از ترس مثل بید می لرزید و جریان رو با هیجان برای بقیه تعریف می کرد...

امروز داشتم این مطلب رو می نوشتم که گفتم برم اطلاعات بیشتری از مامانم بگیرم و بنویسم...ولی مامانمم،مثه خودم اطلاعات چندانی نداشت فقط از پسر همسایه شنیده بود که یکی از دزدها همکلاسیش بوده !!!!!  حالا تو بگو پسر همسایه چند سالشه؟؟؟

سیزده سال !!!!! ای خدا.....آخه پسری به این سن و سال مال این حرفاست ...خلاصه...برای اینکه اکنتم تموم نشه ،زود برگشتم تو خونه و پشت کامپیوترم جاخوش کردم...گفتم اینم از امنیت کوچه و شهر ما !!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط سارا| |

ـ آقا...آقا..میشه یه نونم به من بدید؟

ـ دیر رسیدی نون ها تموم شد.

ـ ولی من خیلی وقته تو صف ایستادم از وقتی که هوا روشن بود!!!

ـ گفتم که پسر جون نون دیگه نداریم.

ـ پس اون دو تا نون که اونجاست چیه؟؟؟

ـ اون ها صاحب داره،آگه صاحبش نیومد دنبالش میتونی بیای ببریش.

ـ صاحبش کی میاد؟

ـ معلوم نیس ،بهتر بری یه نونوایی دیگه...

پسر بچه با چهره ایی اندوهگین و قلبی مالامال از غم آنجا را ترک کرد وقدم زنان در پیاده رو به راه افتاد ودر همان لحظات در حالیکه سخت نگران خواهر کوچکش بود که او را برای یافتن غذایی ساده گرسنه تنها گذاشته بود. به این اندیشید که بدبختی اش تا به کجا ادامه دارد،آنقدر با اندیشه های گوناگون وبا پاهای ناتوانش پیاده رفت ،تا به نانوایی دیگری رسید وقتی سرش را بلند کرد تابا تنها سکه ایی که داشت تکه نانی بخرد با در بسته ی نانوایی مواجهه گردید، ناگهان بدنش کرخت شد بگونه ایی که توان ایستادن بروی پاهایش را  نداشت به یاد چشم های منتظر خواهرش افتاد که دو شبانه روز بود که نه خود ونه خواهرش لقمه نانی برای سیر کردن شکمشان نیافته بودنند و هم چنان می بایست گرسنه می ماندند.با ضعفی که در شکم وبی رمقی که در پاهایش وجود داشت راه خانه را در پیش گرفت،دقایقی نگذشته بود که بوی غذاهایی که از رستوران بیرون می آمد و دل هر رهگذر گرسنه ایی را با خود می برد به مشامش رسید،چند لحظه ایی در مقابل رستوران شیشه ایی ایستاد او با دیدن مردی با سیبیل های بلندی که با اشتها لقمه ی غذا را در دهان میگذاشت و آن را با لذت می بلعید،بی اختیار شکمش به قارقور افتاد و آب دهانش را قورت داد...

بار دیگر سکه اش را در دستش لمس کرد و غمی دیگر را به دل خرید،چون خوب می دانست که با داشتن آن سکه نیز حتی ورودش در رستوران ممکن نبود.در همان حال یک لحظه فکری به ذهنش رسید که با سکه اش ته مانده ی غذای آن مرد را از رستوران بخرد.اما خیلی زود از فکرش شرمگین گردید چون به یاد یکی از نصایح پدرش افتاد که حین مرگش به او گفته بود "هیچ وقت کاری نکن که اطرافیان نسبت به تو ترحم کنند " پسر بچه با آنکه هنوز سن کمی داشت نصیحت پدرش را بخوبی درک کرده بود و آن جمله را آویزه ی گوشش ساخته بود یادآوری حرف پدرش بغضی را در گلویش نشاند که تحمل آن در آن موقعیت دردناک بود،به هر نحوی که بود با مقامت از ریزش اشکهایش جلوگیری کرد و از مقابل رستوران گذشت.هوا تارک تاریک شده بود هنوز هم نمی دانست با سکه اش برای خواهر چشم انتظارش چه بخرد،هنوز در فکر بود که دوباره به نانوایی رسید،گمان کرد هنوز صاحب نان ها نیامده است سریعا خود را به شاطر نانوا رساند:

ـ آقا...صاحب اون دو تا نون نیومد ؟

شاطر لبخندی زد:

ـ نه نیومده،فکر کنم یادش رفته...بیا بگیر که فکر کنم این نون ها قسمت تو شده.

شاطر قصد کرد نان ها را به پسر بچه بدهد که پیرمرد سفیدموئی جلو آمد:

ـ سلام ،ببخشید که دیر کردم... میشه نون منو بدید؟

پسر بچه به پیرمردی خمیده که سه کیسه در دستهایش قرار داشت خیره شد و در دل دوباره غصه خورد وچند قدم از آنجا دور شد وسلانه سلانه راه خانه را در پیش گرفت،هنوز به خانه نرسیده بود که صدای پاهای خسته ایی را از پشت سرش شنید.پیرمرد بود که با کمر خمیده اش کیسه هایی را به سختی با خود حمل میکرد،پسر بجه بی اختیار به سمت او برگشت و به کمکش شتافت ،پیرمرد بروی پسر بچه لبخندی زد و کیسه ها را با او تقسیم کرد.وقتی هر دو به مقصد رسیدند .در همان حین پسر بچه انتظار بیهوده ایی به سراغش آمد او فکر میکرد پیرمرد در ازای انجام کمکش به او چیزی می دهد.وقتی رسیدند پیرمرد،پسر را به داخل خانه دعوت کرد،پسر بچه با ورود به خانه و با دیدن پیرزن افلیجی که درون ایوان روی ویلچری نشسته بود بر غم هایش افزوده تر شد و از تفکرش پشیمان گردید،وقتی کیسه ها را بروی ایوان گذاشت پیرمرد از او تشکر کرد،با اینکه دلش گرفته تر شده بود دلش میخواست در کنار آن پیرمرد و پیرزن بماند اما می بایست می رفت چون خواهرش از تنهایی می ترسید،با سستی خانه را ترک کرد وپا به درون کوچه نهاد بار دیگر سکه اش را لمس کرد اما آنقدر غصه دار بود که نمی توانست با آن سکه ی ناچیز،چیزی بخرد بی اختیار از شدت ناراحتی سکه را به گوشه ایی از کوچه پرت کرد.

لحظه ایی گذشت تا متوجه ی حرکتش شد که تنها دارایی اش را نیز از دست داده،قصد کرد سکه را بردارد اما دختر خردسالی که به همراه مادرش در حال گذر از کوچه بود سکه را از روی زمین برداشت،پسر پچه از عملش سردرگم بود جلو رفت به نظر می آمد آنها گدا بودنند لباسهایش مندرس و کثیف بود،خواست سکه را از دخترک بگیرد اما اشتیاق دخترک غیر قابل تصور بود،مادرش که در تاریکی متوجه سکه نشده بود موهای دخترک را کشید و او را به جلو هل داد و باخود برد،پسر بچه دنیا را در مقابلش تیره وتار دید وبا حالی منقلب شده به خانه رفت ،خواهرش با رنگی پریده با مرگ دست وپنجه نرم میکرد.اشک در چشمانش حلقه بست قصد داشت فریاد بکشد اما صدایش در گلو خفه شده بود،خود او هم تا ساعتی بیشتر توانی برای باز نهادن پلک هایش نداشت،دیدگانش مقابلش را تار می دید اما در همان تیره گی لبخند سفید موی مهربان را تشخیص داد،با همان تیرگی عمق چشمهای سفید مو را خواند که خالی از هر گونه ترحم بود.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط سارا| |

گفتم از فوتسال بانوان بنویسم تا کمی تجدید خاطرات کرده باشم،خوب یادم میاد پارسال همین موقع ها بود که مرتب با دوستام به تمرین های مقدماتی برای برگزاری مسابقات دانشگاهی فوتسال می رفتم وبا کلی ذوق و شوق فوتسال بازی میکردم والحق نسبت به بقیه ی دوستام تکنیک و قدرت شوت زدن خوبی داشتم،نمی خوام از خودم تعریف کرده باشم نه...ولی،آخه مربیمون مرتب ازم تعریف میکرد.بخاطر همین تا حدودی ازش خوشم می آمد ...البته سوءتفاهم نشه ها...مربیمون زن بود.آخرش تو بین دوستام من خودم تنها انتخاب شدم و یکسری از بچه های دیگه که اون ها رو هم کم وبیش تو دانشگاه دیده بودم.خلاصه...با یک گروه خیلی باحال به شیراز اعزام شدیم و تو یک هتل درجه سه مستقر شدیم.

فردای روز بعد مسابقات شروع شد،بازی اولمون با "اقلید" بود که به نسبت تیم های دیگه ضعیف به نظر می رسید، تو اون بازی مربیمون منو برای بازیکن فیکس تو زمین نذاشت به همین دلیل اعتماد به نفسم کلی فروکش کرد و من کمی از مربیم دلگیر شدم.نیمه ی اول بازی که گذشت مربی وقتی که دید هنوز از گل خبری نیس ...منو فرستاد تو زمین ،اما...من بجای اینکه خودی تو زمین نشون بدهم از شدت استرس و اون همه تماشاچی کمی دستپاچه شدم و۲ تا موقعیت خوب رو از دست دادم که از بیرون زمین صدای داد مربیمون به هوا رفت و منو فوراَ از زمین بیرون کشید،بعد از اون بازی که آخرش ۵ به صفر بردیم هم مربی به من یه جوره دیگه نگاه میکرد و هم خودم دلخوشی ازش نداشتم .تو بازی بعدی هم که دوباره بردیم من نیمکت نشین شدم آخه خیلی واضح مشخص بود که مربی برای گذاشتن من تو زمین دودل شده!!!

اما بازی سومی که دیگه داشتیم می باختیم یک دقیقه مونده به پایان بازی،مربی به سراغم آمد وبا تهدید جدی بهم گفت:" اگه تو زمین گند زدی،دونه...دونه...موهاتو از پوستت می کنم و به جاش کلاه گیس می ذارم......آخه... خدایش من تو اون یک دقیقه ی آخر بازی می تو نستم چکار کنم!!!!!!!!!

اما هر چی بود فقط تونستم یک موقعیت گل رو، رو بازیکن های حریف خطا کنم که گل نزنن...خلاصه...بازی چهارم هم که با سرسخت ترین تیم بود و نهایتآ تو لیگ اول هم شد،کلی گل  ازشون خوردیم وباختیم که تو اون بازی من یه نیمه تمام بازی کردم،اونم بخاطر این بود که کاپیتانمون کارت قرمز گرفت و من بجای اون بازی کردم.الان از اون روزها یک سال میگذره باز هم دلم هوای فوتسال و اعزام به مسابقات رو کرده ،حتی همون بچه های پارسالی بهم زنگ می زنند یکی دو بار هم باهاشون رفتم بازی کردم...اما چه فایده...امسال دیگه دانشجو نیستم،تنها عیب فارغ التحصیل شدنم همین که دیگه نمی تونم با بچه ها اعزام بشم،آخه راستش خیلی دلم میخواست برم و تلافی خرابکاریهای پارسال رو در بیارم تازه...خانم مربی هم سراغمو از بچه ها گرفته بود حتی به خواهرمم  گفته بود سارا بازیش خیلی خوبه اما حیف که امسال دیگه نمی تونیم ببریمش،من خیلی اعصابم بهم ریخته همش تو فکر تلافی  بازیه پارسالم...هی...چه میشه کرد شاید دیگه الان نوبت سال پایینی هاست...

با اینحال  فردا هم میرم تمرین بازی میکنم البته به قول خانم مربی افتخاری.

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط سارا| |

مثل هميشه بااينکه مي دانستم جستجوهايم در روزنامه هاي کاريابي به نتيجه اي دست نخواهد يافت بااين وجود براي عوض شدن روحيه ي نامساعدم به هواي خريدن هفته نامه پايم را پس ازمدتها بي حوصله گي ازخانه بيرون گذاشتم.و مسيرهميشگي باجه روزنامه فروشي را درغروب يکي از روزهاي گرم تابستاني درپيش گرفتم،وقتي پس ازنيم ساعت تشنه وخسته با آقاي روزنامه فروش روبرو شدم او بلافاصله پس از ديدن من تبسمي به لب آورد که تبسم او مرابه ياد آخرين روزهاي خريد هفته نامه ام ازاو مي انداخت که همچون هميشه در مقابلش بروي نيمکتي مي نشستم و روزنامه ايي راکه از او خريده بودم رابه سرعت ورق مي زدم وشرايط ومدرک تحصيلي ام راباآگهي هاي موجود مطابقت مي دادم وآنقدر آن راوارسي ميکردم که درنتيجه، ازنيافتن شغل مورد نظرم حرص مي خوردم وزير لب به آن روزنامه ومطالبش بدوبيراه مي گفتم که ناخودآگاه خنده ايي برلبهاي آقاي روزنامه فروش مي نشاندم.

اما آن روز که پس ازمدتها اورا مي ديدم ومي دانستم که ميداند قصد خريد همان هفته نامه ي هميشگي را از او دارم با لبخند او تاحدودي عصبي شدم.به طوريکه خيلي خشک از او روزنامه طلب کردم واوهم هفته نامه را بدستم داد ،وقتي آنرا حساب کردم قصد داشتم بروي نيمکت هميشگي بنشينم اما به محض یادآوري لبخند آقاي روزنامه فروش فوراَ به پشت باجه رفتم و دور از چشم او با بي حوصله گي و بدون اشتياق روزنامه را ورق زدم،خيلي سطحي صفحات رانگاه کردم و نااميد آخرين صفحه را ورق مي زدم که چشمم بروي۲ کلمه ي "استخدام بانک" افتاد،هميشه وقتي اين ۲ کلمه را مي ديدم روزنه ايي از اميد در وجودم پديدار مي شد.

اما آنروز برخلاف هميشه چون فکرميکردم مثل هربار مدرک تحصيلي ام با آگهي موردنظر مطابقت ندارد،بي حوصله به مقطع تحصيلي خواسته شده خيره شدم.طولي نکشيد که از چيزي که ديده بودم پلکهايم را تا اندازه اي که مي توانستم گشودم،برايم باورنکردني بود که بالاخره پس از يکسال جستجو درروزنامه هاي کاريابي،هم شرايط فعلي ام وهم مدرک تحصيلي ام وخصوصاَ سنم با آگهي بانک مطابقت دارد،چند بار پي درپي مطالب خواسته شده را خواندم ودريافتم که براي "متصدي اموربانکي"به ۲نفر نيازمند هستند که دقيقا باشرايط خودم ودوستم همخواني داشت،باخوشحالي وصف ناشدني روزنامه رابستم واميدوار به اينکه با آن استعداد وذهن وهوشي که در،درس خواندن داشتم بدون شک در آزمون استخدام قبول خواهم شد،عزم رفتن کردم.

قصد کردم مسير خانه رادرپيش بگيرم که يک لحظه به ياد آقاي روزنامه فروش افتادم وسريعا تصميم گرفتم براي اثبات اينکه بالاخره شرايط شغلي مناسبي براي خودم يافته ام با خوشحالي پيروزمندانه ايي از مقابل ديدگان او بگذرم و همين کار را نيز کردم و حيرت او را تا اندازه ايي از عکس العملم برانگيختم،سپس با عجله وهيجان و بدون اتلاف وقت مسير آمده رابا تاکسي به خانه طي کردم وبه محض ورود به خانه يکراست به سراغ تلفن رفتم وبا دوستم تماس گرفتم و با هيجان موضوع رابرايش تعريف کردم اما دوستم که برخلاف هميشه آنقدر مشتاق شنيدن اينگونه خبرها بود واکثر اوقات در نااميدي مرا در يافتن کار مناسب اميدوار مي ساخت،از گفته هايم هيچ گونه اشتياقي ازخود نشان نداد که سردي او مرا تا لحظاتي متعجب ساخت.طولي نکشيد که خود او با بي حالي برايم تعريف کرد "که خودش زوردتر از آگهي مطلع شده بوده است وبراي پيگيري به بانک موردنظر سر زده است که درنتيجه متوجه مي شود که مشخصات اعلام شده تنها به داوطلبان (مرد)تعلق داشته" وقتي دوستم در سخنانش از کلمه ي (مرد)استفاده کرد،آه از نهادم بلند شد .تمام شور وهيجاني که در وجودم فوران کرده بود درعرض چند ثانيه ي اندک به کلي فروکش کرد. پس از اتمام تلفن با سستي دوباره روزنامه را در دست گرفتم اما وقتي به خودم آمدم که مدتي نه چندان زياد،بيهوده سرخوش بوده ام باعصبانيت روزنامه را در چنگالهايم تکه تکه کردم و با به يادآوري آقاي روزنامه فروش و لبخندش با حرص دندانهايم را بروي هم مي سابيدم و به آن آگهي لعنت مي فرستادم،

آنقدر حالم نامساعدتر از ،قبل از خروجم از خانه شده بود که نمي توانستم يک لحظه برسرجايم بند شوم،به گونه ايي که بي اختيار پا به درون حياط گذاشتم و با تشويش شروع به قدم زدن کردم و طول وعرض حياط را چندين بار پيمودم و به سه واژه ي (ميم-ر-دال) انديشيدم که چرا کشوري که به قولي در حال توسعه است تنهابه همین سه واژه درعرصه های مهم اجتماعی اهمیت می دهد.

 

 

پ.ن:واقعا چرا همیشه می بایست این چنین بین زن و مرد تبعیض وجود داشته باشه؟

پ.ن:واقعا چرا در این جامعه نود و نه درصد از کارمندان بانک و غیره...از مرد استفاده شده؟

پ.ن:و آخر اینکه  کلمه ی مرد تنها از سه واژه (میم-ر-دال) تشکیل شده که جدا کردن آن از هم هیچ معنا و مفهوم خاصی در بر ندارد.

پ.ن:و نتیجه اینکه این جامعه لیاقت شناخت زن را در پی ندارد.

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط سارا| |

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

الف میگن ابروت کمون ای کمون ابروی من

                ب میگن بالات بلند ای گل خوشبوی من

  ت تو را می خواهم عزیزم تا برام تار بزنی

                 ث ثواب گله و لب با لبم قاتی کنی

  ج جوابم را ندادی چه چرا

                  ح همین تو را می خواهم تو را

  دال دلم  پیش دلت باشد گرو

                   زال ذلیلت هستم از پیشم نرو

  دال و زال و ر روسری قشنگ داری

                    سین و شین و ز  زحال من خبر نداری

  سین می خواهم بگم سمنبری

                     شین می خواهم بگم شیرین لبی یا شکری

   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

   آن چه یکی است که دو نمی شود

                     یک خدا است که دو خدا نمی شود

   آن چه دویی است که سه نمی شود

                      این شبانه روز است که سه نمی شود 

   آن چه سه ای است که چهار نمی شود

                        سه طلاقه زنان است که چهارطلاقه نمی شود

   آن چه چهاری است که پنج نمی شود

                        چهاراطراف دنیا است که پنج اطراف نمی شود

   آن چه پنجی است که شش نمی شود

                         پنج پنجه است که شش پنجه نمی شود

   آن چه ششی است که هفت نمی شود

                          شش پر است که هفت پر نمی شود

   آن چه هفتی است که هشت نمی شود

                           هفته هفت روز است که هشت روز نمی شود

   آن چه هشتی است که نه نمی شود

                            حشرات است که نه حرات نمی شود

   آن چه نه ای است که ده نمی شود

                              نوار است که ده وار نمی شود

   آن چه ده ای است که یازده نمی شود

                              ده یوس است که یازده یوس نمی شود

   آن چه یازده ای است که دوازده نمی شود

                             امام موسی صدراست که صاحب الزمان نمی شود

  آن چه دوازده ای است که سیزده نمی شود

                               ۱۲ امام است که سیزده امام نمی شود

  آن چه سیزده ای است که چهارده نمی شود

                               سیزده به در است که چهارده به در نمی شود 

  آن چه چهارده ای است که پانزده نمی شود

                                ۱۴ معصوم است ۱۵ معصوم نمی شود

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ       

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط سارا| |


Design By : Night Skin