تبليغاتX
حرف های دفتر دل


حرف های دفتر دل

داستان کوتاه و خاطرات و شعر

سلام .....

سلام خوبید؟؟؟

چه خبرا......؟؟؟

چه میکنید؟؟؟

امروز اومدم تو بلاگفا که طبق قولی که داده بودم در مورد نتایج "کارشناسی ناپیوسته"دانشگاه آزاد

به روز بشم....

بدون مقدمه چینی میگم....

تو شهر خودمون تو رشته خودم یعنی"حسابداری"قبول شدم....

که نمیدونم چرا اصلا خوشحال نشدم....این اواخر اومدن نتیجه برام خیلی بی تفاوت شده بود....البته من طالب علم هستم اونم خیلی زیاد...  اما نه تو دانشگاه تکراری....چون کاردانی ام رو تو همون دانشگاه خونده بودم....

بهرحال مجبورم که برم چون واسه قبول شدنم تاحدودی درس خونده بودم...اما از جهتی هم ناراحتم،چون چند نفری از دوستام که قرار بود هم کلاسیم بشن هیچ کدومشون قبول نشدن....

بگذریم....

راستی قبلا گفته بودم میرم ورزش اما نگفته بودم که تو چه رشته ایی....من به دلیل علاقه زیاد به فوتبال به فوتسال میرم ....

این روزا افتادم رو دوره گل زدن....البته تو تمرینات....فوتسال بازیه خیلی سختیه هرکی بازی کرده میدونه ....آخر همین هفته بازی چهارجانبه با چند تا شهرای استان داریم که میدونم خودمون اول میشیم...منم به احتمال ۹۹٪ برنده جایزه بازیکن اخلاق میشم....

راستی عکس تیممون  رو تو روزنامه هم زدن .....البته روزنامه شهر خودمون.....

بحث رو که به فوتسال کشوندم میخواستم از یه دختر بیشعور بنویسم که داشت یادم میرفت بگم....

متاسفانه تو تیممون یه دختری هستش که بی نهایت بی تربیت و نفهمه ....بی شخصیتی از سرو روش میباره .....به همه میپره و زبونش خیلی درازه ...حتی ...حتی خانم مربیمون هم ازش میترسه.....فکر کنید.....

یکی دو بار هم بازیش تو یه تیم شدم که نه اون به من پاس میداد نه من به اون........ درنتیجه من گل میزدم اونم حرص میخورد...تا اینکه بالاخره صبرش تموم شدو بیخودی سر من دادمیزد و پیش مربی از من گله میکرد ....اون روز چندین بار با اون دختر درگیر لفظی داشتم .......از همون روز دختره از من کینه گرفت،منم که چشم دیدنشو نداشتم هروقت تو زمین میدیدمش رومو ازش برمیگردوندم.....

گذشت....

تا همین دیروز که منو مربی و یه دختر دیگه داشتیم حرف میزدیم،"که نخود هر آش" باز اومد تو بحث ما   مداخله کنه که من بهش گفتم ...تو حرف نزن .....که یه دفعه مثه اینکه منتظر یه پرش از من باشه فلفلی شدو اومد پرید بیاد منو مثلا بزنه که بچه ها جلوشو گرفتن و بعدش سر داد بدوبیرا گفتن ...

این مربی ما هم که همیشه برگ چغندره...تنها تونست بهش بگه تو دخالت نکن...دلم میخواست بزنم تو دهان دختره اما حیف که.....پیش خودم گفتم ،غلط کاریاش برام اهمیتی نداره ....حیف دست من نیس که رو این دختر ضایعه بلند بشه....خنده ام به این میگیره که بیشتر دخترا ازش دلخوشی ندارن....تازه یکی از دخترا منو تحریک میکرد که برم بزنمش....

خلاصه ....فکر کنم بعد از این دعواهای لفظی ،دعوای بعدی حتما گیس کشیه.....خوب دیگه....راستی اگه خبری شد میام بهتون میگم....چند روز دیگه هم باید برم واسه ثبت نام دانشگاه ،اگه شیرینی ببرم واسه دخترا ....اون دختره میترکه....اما چون یکی از همون دخترای فوتسال دوستمه و متاسفانه قبول نشده دوست ندارم شیرینی ببرم....

تا دیدار بعد....

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط سارا| |


Design By : Night Skin