تبليغاتX
حرف های دفتر دل


حرف های دفتر دل

داستان کوتاه و خاطرات و شعر

این روزا به روز شدن سخت شده ،اینقد گرفتاری و مشکلات زیاد شده که آدم نه وقت میکنه به وبلاگش سر بزنه و آپدیت کنه و نه حتی وقتو حوصله ی جواب دادن به نظرات دیگرون رو داره ....

با اینحال هرازگاهی میآیم ببینیم کدوم از دوستان ما رو یاد میکنن وبرامون نظر میذارن....راستی اینقد بی حوصله شدم که یادم رفت سلام کنم....

سلام....

گفتم سلام........

آخههههههههه به کی سلام کنم .....

کی دیگه اینجا میاد که جواب سلام منو بده....

از دوستای قدیمی دیگه کی میاد به وب خودشو و من سر بزنه .....که من منتظر جواب سلامم هستم...

همش تقصیر این دوفصل کسل کننده اس .....آدمو تنبل وبیکارو......چاق میکنه.....البته من مستثنی هستما.....

فصل پاییز و زمستون طبیعتش همینه که وقتی فرامیرسه همه یا خوابن یا گرفتار درس ودانشگاه وامتحان هستن ..... 

دیگه کسی حتی وقت نمیکنه بیاد مسائل خوب وبد روزانه اشو یا حتی همون ماهانه اش رو تو وبلاگش بگه.......تابستون که یادتونه همه صبح ...وقت نهار....شام ...وبعد تا سپیده ی صبح پای کامپیوتر مینشستن و هی تو وبالاگشون مینوشتن که من امروز ال کردمو بل کردم....

البته من نمیگم اونموقع خوب بود که همه روز و شب میومدن تو اینترنتو به مخابرات سود میرسوند...من میگم ، نه به اون موقع و نه به الان که دیگه کسی نمیدونه کی صبح شب میشه که هرچه زودتر بره تو رختخوابش ،خواب تکراری ببینه.........آدم باید متعادل باشه.......نه افراط نه تفریط.........درست نمیگم؟ 

منم مثلا خیلی وقت بوده که قصد داشتم آپ  کنم ،که الان اومدم....حالا هم که اومدم یادم نمیاد از چی بنویسم در واقع چیزی ندارم.....

فقط چند بار میخواستم در مورد بالاخره گرفتن گواهینامه ام آپ کنم که نشد....به عرضتون برسونم که من بالاخره این گواهینامه لکنته ی.......رو گرفتم الانم منتظرم بیاد دستم که بتونم باهاش با جسارتش مثلا ماشین خواهرمو بدزدمو برم یه چرخی تو شهر بزنم........و آخرش بکوبونمش تو جدول و برگردم...

دیگه اینکه این روزا منتظر نتیجه ی کنکور کارشناسی ام هستم آخه مثه پارسال امتحان دادم...البته شاید خیلی بهتر.... فکر میکنم امسالم نتیجه اش بازم عجیب غریب باشه....

راستی کسی میدونه نتیجه رو دقیقا کی میزنن ،تا من نخوام هر روز بیام تو سایت بیخود" آزمون دات کام"....؟؟؟؟؟

راستی یه چیز دیگه....... این روزا شدیدا احساس میکنم باید برم سر یه کار درست وحسابی ....منم الان یه سال ونیم تو خونه منتظر نشستم که" آقا کاره" بیاد دم در خونمون شترش رو پیاد کنه.....

خنده دار نه.....میدونم دیگه ببخشید اینجوری میگم...

از بیکاری هم میرم ورزش هم نمیرم ....آخه آدم واسه سر نرفتن حوصله اش از خونه میزنه بیرون ....اما تا برگردی از رفتنت پشیمون میشی ....

چون فکر میکنی رفتارت با آدمای اطرافت تا حدودی فرق میکنه....به نظرم این برمیگرده به اینکه آدمی که یه مدت تو خونه نشسته باشه اعتماد بنفسشم رو به تحلیل میره و کم کم فروکش میکنه....و بعد که میره تو اجتماع میبینه رفتاراش از بقیه خیلی خموش تر و متین تره و از همه مهمتر حرفی برا گفتن نداره....

نمیدونم شاید من اشتباه میکنم اما اگه اینطور نبود من دوست داشتم بجای اینکه تو خونه همش کتاب مطالعه کنم هر روز میرفتم بیرون و با مردم معاشرت میکردم....فکر کنید بیکاری کاری میکنه که آدم تو خونه نشستن رو برمعاشرت با دخترای همسن و سالش ترجیح بده.........

اینم مثلا آپ این دفعه ام ...که میدونم چرت وپرت نوشتم ....واسه نتیجه ی دانشگاهام به روز میشم ،قول میدم........

براتون فقط وفقط آرزوی سلامتی دارم....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط سارا| |


Design By : Night Skin