تبليغاتX
حرف های دفتر دل


حرف های دفتر دل

داستان کوتاه و خاطرات و شعر

 پدر و اینک هستی ام پس از تو هست و در روزت تو را می کاود و به دنبالت می شتابد،پدر دیدگانم تو را چون سرابی آکنده از جویبار،به یادگار ذهن طفولیتم به طاقچه ی کوچکش آویزان کرده و هم چنان خاک میخورد.

اما تو ای هستی ام....تو نیستی که گاهی به گاهی که یادگارهای خاک خورده ی ذهن طفولیتم را می جویی و مشتاقی...

و مشتاقی که بر سر طاقچه ی کوچک و تنگ روی و به آن دستبرد زنی و نزد همان هاله ی محو و گنگ بستر بیماری اش را چنگ زنی و به یاد قهقه های شیطنت انگیزات بر بالین او همچون قرقی بتازی و آنقدر سرخوش در کام بچگی گذر کنی،که بستر سردو بی روح و آکنده از امید به تداوم حیات را در آن گذرا لمس نکنی....

ای هستی ام آن مرد سیاه پوش را می دانم که بیاد داری...دوست پدرت...حتی وجنات او ملموس تر از وجنه ی پدرت برایت به طاقچه ی یادگار ذهنت باقی مانده...

به یاد داری آنقدر با شیرین زبانی به آن سیاه پوش مرد،ناسزا گفتی که تو را بالاجبار از بالای بستر وجنه ی بی رمق پدرت،دور و دورتر میکرد....

بیاد داری که با آن زبان کوچکت آنقدر گفتی...که نمیدانستی بالاخره روزی فرا می رسد که تو قد میکشی و آن سیاهپوش مرد سفیدمو می گردد و تو را با یادآوری آن روزها به همراه نیشخندی شرمسار میکند...

هستی ام می دانستی که آن سیاهپوش مرد آنقدرا هم که گمان میکنی سفیدمو نشده...آری نشده...اما قرار بر این است گراویده شود،چون او نیز همچون پدرت بر بستر افتاده...برایش دست به آسمان ببر ...با او چه خاطراتی که نداشتی...

هستی ام می دانم با ورق زدن ،اوراق طاقچه ی تنگت،بغضی در  گلویت می نشانم....اما چه کنم که روز پدر فرا رسیده است و تو بایستی گاهی به گاهی به یاد هاله ی محو...به یاد شیطنت هایت...به یاد ناسزاهایت به سیاهپوش مرد افتی...و حسرت....نه حسرت بس است،بلکه حسرتی نبوده است....

هستی ام به پدرت بگو...بگو که گوهر نامی به نام مادر داری که خیلی زمان است که جانشین،جایگاه ات شده و دریچه ی حسرت دل ات را از همان طفولیت با دستهای زمخت و آتشینش،پینه زده...و من با وجودش،بی وجودی تو را در دنیایم به دیده ام،ندیده ام....

پدر در فراق تو هستم....اما آخر ،روزی فرا می رسد که قدرت فراق محو خواهد شد، ومن در کنار تو بر خاک گرمت بوسه میزنم و در آغوش ات به خواب ابدی فرو می روم،و تو را بدون هیچ گشایشی از جانب طاقچه ی یادگارهای تنگ،با دیده ام ،می بینم....به امید گذره لحظه ها....

هم اکنون هدیده ام را که جز،زمزمه ی آیات نورانی پروردگارم نیست را ،برایت روانه ی گورستان سردو تاریک میکنم،و لابه لای آیات ملکوتی با تقلب طنین صدایم "پدر روزت مبارک" را پنهان می سازم ،که شاید ملائکه به دست تو بسپارند....

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط سارا| |

این داستان بر واقعیت الهام گرفته.......

                                    ***    

ـ این سند ماشین، اینم سند خونه....

با چشمان گرد شده اول به من و بعد به اسناد توی دستم خیره شد و سکوت کرد،از اینکه ساکت شده بود اندکی احساس رضایت در وجودم غوطه ور شد.اما هنوز بخاطر حرفی که صمیمی ترین دوستش در رابطه با نداشتن مالکیت ماشین ام زده بود،تا حدودی برافروخته بودم.طولی نکشید که با چهره ی حق به جانب شانه هایش را بالا انداخت، و سرش را به نشانه ی بی اطلاعی از حرکتم،تکان داد و پرسید:

ـ می تونم منظورتونو از این کار بپرسم!؟

با حیرت از سوالش،کلافه جواب دادم:

ـ خودتون بهتر میدونید،منظورم چیه.....

با اضطرابی پنهانی صریح گفت:

ـ من نمیدونم شما از چی حرف میزنید،میشه یه دلیل قانع کننده.....

حرفش را نیمه تمام گذاشت،چهره اش نشان میداد که از بیان جمله ی ناقص اش سخت پشیمان است.با اینکه طاقت دیدن ناراحتی اش را نداشتم،با این وجود برای تبرئه کردن خودم،با صدای نسبتا بلندی گفتم:

ـ مگه خود شما نگفتید که اون ماشینو از کجا دزدیدم....بیا و ببین و باور کن که اون ماشین مال خود خودمه،و از هیچ جایی هم کش نرفتم....

به چشمهای درشت و میشی رنگش خیره شدم و منتظر عکس العملش ماندم،اما تنها هاله ایی از شرمساری را در آن چشمهایی مخمور و رویایی، نظاره کردم،که دلم را به سختی لرزاند،دستپاچه شدم و صدایم را پایین بردم و سعی کردم با ملایمت ادامه بدهم:

ـ راستش...راستش،خودمم یه جورایی بهتون حق میدم که در موردم فکرای عجیب کنید،مطمئنم یه لحظه هم به ذهنتون خطور نکرد که من با این همه سادگی که در پوشش ظاهریم و رفتارام دارم،از نظر مادیات غنی باشم،من خودم کلا سادگی رو دوست دارم.....نمی خوام با ساختن ظاهرم،ثروتمو به رخ دیگرون بکشم...الانم اگه این سندها رو نشونتون دادم،بخاطر این بود که شما رو متوجه ی اشتبا هاتون کنم...امیدوارم قانع شده باشید....

پس از پایان حرفم، وقتی جوابی از او نشنیدم.با دلخوری که داشتم،و بیشتر احساس میکردم دلخوری ام ساختگی است،از او جدا شدم...مدتی گذشت هنوز هم با مادرم در رابطه با ازداوج با ساناز در کلنجار بودم،او به هیچ وجه حاضر به اقدام خواستگاری برایم در سن بیست سالگی نبود،به همین منظور سعی کردم مدتی پاپیچ مادرم نشوم تا زمانی که خودش ،دلش برایم به ترحم دربیاید و برایم پاپیش بگذارد....

حتی یه بار هم ،مدتی قبل از آن آخرین رودرویی ای که بر سر مسئله ی ماشین با ساناز داشتم،خودم سرخود، برای زمینه سازی خواستگاری از او با دستپاچه گی به او ابتدا ابراز علاقه کردم ،که او با چشمهای گرد شده، قیافه ام را خیلی سطحی برانداز کرد و محکم و سیلی وار،جوابم را داد:

ـ تو غلط میکنی که به من علاقه داری......

با اینکه احساس حقارت در وجودم لبریز شده بود و مرا ناراحت و سرافکنده ساخته بود، با این حال بیش از پیش شیفته ی او، و شیطنت هایش شدم.....

برای خواندن ادامه مطلب بروی "ادامه مطلب" کلیک کنید...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط سارا| |

 

خدایا تو را سپاس می گویم که در لحظات انتظار

با تلاوت آیات نورانیت

مرا با دنیای ذکر پیوند الهی دادی

و دل بی قرارم را امن و امان ساختی

و روح و روانم را

به آرامش دلپذیر و کم نظیر محقق ساختی

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 3:25 قبل از ظهر توسط سارا| |

این روزا نوشتنم نمیاد،یعنی نه اینکه هیچی واسه نوشتن تو ذهنم نیستا نه....ذهنم درگیره، بیشتر بخاطر همون کاریه که هنوز سکرت مونده و جدیدا تصمیم گرفتم حتی تو وب هم چیزی ازش ننویسم...

اگه یادتون باشه دقیقا تو هشت پست پایین تر یه چیزایی رو لو دادم،چون زمونه عوض شده و آدم دیگه به خودشم اعتماد نمیکنه نمیخوام بگم...اصلا بی خیال،داشتم میگفتم بجای نوشتن دوست دارم بیشتر بخونم،هرچی که باشه ...فرقی نمیکنه....

چند مدتیه که هر کتابی دستم بیاد میخونم ،دیگه حدو مرزی واسه علاقه ام قرار نمیدم...از رمان وکتاب فلسفی و مذهبی و صادق هدایت گرفته تا،تاریخچه ی بریتانیا و ملکه ی زیبایی فرانسه....

آدما با خوندن مشتاق به نوشتن میشن،ولی من بدبختانه دیگه دست به قلمم نمیاد،آخه یه جورایی فکر میکنم تمام نوشته ها و داستان ها و حتی خاطرات گذشته کلیشه ایی شدن...

مطالب اکثر وبلاگا تکراری و کسل کننده شده،درد عشق،درد بیماری،درد جدایی،و حتی درد نفس کشیدن....اینها باعث شده من یکی که حوصله ام از زیرو رو کردن مطالب وب ها بمیرههههههه،نمیدونم چی بگم فقط فکر میکنم که، آخه کی عکس روال این مکررات رقم میخوره؟؟؟بعد میگم،به ظهر امام زمان فکر کن.....

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط سارا| |


Design By : Night Skin