حرف های دفتر دل
داستان کوتاه و خاطرات و شعر
ای خدا آخه چرا....من که کلی دعا کردم...آیه الکرسی هم خوندم...استرس هم نداشتم...اعتماد به نفس هم داشتم..آخه بازم.... خدا بگم چیکارت نکنه سرگرد ج....چرا تو اینقد تخس و مزخرفی... هی چی بگم مژی جون،تو اون موقع میگفتیا....اما من درکت نمی کردم...اما الان خیلی خوب می فهممت.... اون چند دفعه ی پیش که رد شدم،تصمیم گرفتم دفعه ی بعد حتما تمرکز کنم و بدون اضطراب بشینم پشت ماشین... خوشبختانه یا بدبختانه قبل ازامتحان شهری،یه ساعت و نیم با یه مربی خانم تعلیم دیدم و امیدوار به اینکه امروز برخلاف اون دفعات قبلی استرسی ندارم ،به محل امتحان رفتم.که کلی سرگیجه گرفتم.... من تا یکی حقش نباشه ،بهش بدوبیراه نمیگما،آخه حقش بود....خلاصه....وقتی تو گروه آخر نوبتم شد به بقیه گفتم ،من آخر از همه باید امتحان بدم.اونها هم قبول کردن...تو ماشین کنار دستیم مثه بید می لرزید،اونم صبحی با من تعلیم دیده بود (واسه دو تا چهل و پنج دقیقه چهارده هزار تومن،نرخ جالبیه نه....) اون سه تایی که تو ماشین بودن رد شدن ،نوبت من شد پشت رل که نشستم یه پیچ چرخ های ماشین که خرابکاری دختر قبلی بود رو صافو صیف کردمو رفتم واسه پارک پل...میخواستم حرکت کنم که سرگرد ج پرسید:ـ پارک پل کار کردی؟؟؟ با اطمینان جواب دادم:ـ آره بابا.... و بعد عقب عقب رفتم که متاسفانه گیج بازی درآوردمو یه نیش گاز زیادی دادم و کار خراب شد... بهش گفتم:ـ آقای ج...اجازه بدید،دوباره برم... همونطور مثه عجل بهم زل زده بود که،شک ندارم میخواست چهره مو به ذهنش بسپاره،تا مرتبه ی بعدی انتقام بگیره و بازم ردم کنه...سری اولم که خودش واسه رد کردنم پاشو رو ترمز گذاشت هم بهش چندتا کنایه زدمو از ماشینش پریدم بیرون... خلاصه امروز...در ماشینشو محکم کوبوندمو رفتم تو پیاده رو پیش بقیه ...دخترا هاج و واج مونده بودن که من تو ماشین به سرگرد چی پروندم...دورم ریختن ...یکیش پرسید:ـ تو نترسیدی محرومت کنه...؟؟؟ من که کفری شده بودم گفتم:ـ ترسیدم... بعد از بس عصبانی بودم با صدای نسبتا بلندی از دهانم بیرون پرید و گفتم :ـ .... سگ ،وای خودمم نفهمیدم چی گفتم ... امروز نوزدهم خرداد ماه تولد یکی از دوستای خوب منه، که اوایل دوستیمون کلی با هم در ستیز بودیم، تا اینکه بعد از یکسال کل کل کردن بالاخره با هم کنار آومدیم و الانم با هم تقریبا مشکلی نداریم،چون از هم فاصله داریم..... فاطمه جان سالروز متولد شدنت رو بهت تبریک میگم،انشاالله که تا صد سال دیگه با سعادت و موفقیت زندگی کنی و لذت ببری و همیشه به دنیا لبخند بزنی. دوستدار تو سارا (یک در هزار) شهادت برترین بانوی جهان فاطمه زهرا (علیهه السلام) را به تمام مسلمین تسلیت عرض میکنم. " مریم بانوی زنان عصر خود بود، اما دخترم فاطمه بانوی همه زنان جهان از اولین و آخرین است " ( پیامبر اکرم "ص") امروز میخوام یه خاطره بنویسم،یه خاطره از دوره ی دبیرستان که فکر میکنم بیشتر واسه دختر خانم های قهر قرو جالب توجه باشه...... سوم دبیرستان بودم که با چند تا از دوستام به یه اردو تفریحی از طرف مدرسمون رفتم،من و یکی از دوستای صمیمیم اونجا با یکسری از بچه های سال پایینی آشنا شدیم و کلی با هم عکس یادگاری گرفتیم...دوربین مال دوستم نرجس بود که اونجا مرتب از همه عکس میگرفت...خلاصه ...تو اردو با نرجس بیشتر صمیمی شدم اما بعد از اینکه اردو تموم شد و ما چند روز بعد به مدرسه رفتیم،یه روز بی دلیل با نرجس حرفم شد که فکر میکنم بیشتر خودم مقصر بودم و مسبب ناراحتی اون شدم...اما با اینحال بعد از اون بحثی که داشتیم بجای اینکه نرجس از من دوری کنه،من با اون حرف نمیزدم. همین موضوع باعث شد که اونم کم کم از من فاصله بگیره،تقریبا یه هفته ای گذشت تا اینکه یه روز آلبوم عکس های اردو رو تو دستش دیدم که به جز من به همه نشون میداد،منم وقتی متوجه شدم که عکس ها ظاهر شده...یکی از بچه ها رو قاصد کردم تا از نرجس عکس های تکی منو بگیره،اما نرجس از روی لجبازی عکس های منو نداد،منم برای گرفتن اونها مرتب قاصد فرستادم ولی اونم برای اینکه حرص منو در بیاره عکسام رو نمی داد..... این کارش باعث شد که من با عصبانیت خودم عکس هام رو ازش طلب کنم...چند روز بعد از اون روز که به مدرسه رفتم،دیدم که زیر نیمکتم کلی ریز ریزه های عکس ریخته،یکی دوتاش رو که برداشتم...سر خودم رو تو یکیش دیدم،فهمیدم عکس های تکی منو اینجوری بهم تحویل داده،همون روز بود که بفکر انتقام افتادم...... برای خواندن ادامه ی مطلب بروی "ادامه مطلب" کلیک کنید الان که دارم این مطلب رو تو وبلاگم می نویسم،نه برق داریم،نه آب،در واقع بیشتر از ده دقیقه نیست که برق ما پس از سه ساعت قطع شدن آومده و من از شدت کلافگی سریعا به سراغ کامپیترم اومدم تا مطلب کوهتاهی در این مضمون بنویسم که بجای اینکه به قول مرد هزار چهره بگیم:ـ پول آب جدا، ـ پول برق جدا،....و دیگر هیچ..... باید بگیم:ـ نه آب داریم، ـ نه برق داریم،..................و دیگر زندگی پوچ..... و جالب توجه اینجاست که با این وجود، وجوه قبض آب و برق تصاعدی هم شده.... پ.ن:دور از واقعیت نیست که بدانید در استان های جنوبی کشور که گرما بشدت بیداد میکند، روزانه چندین بار به مدت طولانی و گاهی تا نیمه شب ها برق قطع است و آب هم اکثر روزها قطع می باشد و حتی بارها شده روستاهای این مناطق بیش از ده روز هم آب نداشته اند. پ.ن:واقعا در این مملکت کسی پیدا می شود که پاسخگوی مشکلات ملت باشد؟؟؟ وقتی به قطعه ی هفتم رسیدم،جوانی را دیدم که پشت به من در حال پرپر کردن گلهایی بروی سنگ قبر بود.قیافه اش برایم آشنا بود،وقتی بالای سرش قرار گرفتم مطمئن شدم که همون کسی بود که حسم آگاهم کرده بود ،از آخرین روزی که او را دیده بودم نزدیک به یکسال میگذشت، روبرویش که قرار گرفتم خودش را جمع جور کرد و در حالیکه سرش را خم میکرد اشکهای گوشه ی چمشش را پاک کرد همانجا کنار سنگ قبر مقابل سهیل نشستم آهسته سلام کرد فقط سرم را برای جواب اندکی تکان دادم.وبعد به سنگ قبر خیره شدم،با گلاب شسته شده بود و گلبرگهای گلهای رز سرخ وسفید برویش خودنمایی میکرد. درحالیکه نگاهم به گلها بود به یاد آوردم که او همیشه چهارشنبه ها به سر خاک رخساره می آمد و سنگ قبرش را می شست و آن گلها را بروی قبر پراکنده میکرد که من روز بعد وقتی که می آمدم گلهای پژمرده ی او را در آنجا می دیدم،خوب می دانستم او تنها بخاطر رویارویی نشدن با من غروب چهارشنبه را انتخاب میکرد.اما کمی سردرگم بودم که چرا پس از یکسال روز پنج شنبه به آنجا آمده بود،نمی دانم چرا با دیدن او یکدفعه دلشوره ی سال گذشته به سراغم آمد *** ـ رخساره کجا میخوای بری؟ ـ میخوام برم از ستاره جزوه بگیرم،زود برمیگردم وقتی از در خونه بیرون رفت نتونستم جلوی کنجکاوی خودم را بگیرم،باید می دانستم ستاره چه جور دختریه که هر روز با او در ارتباطه...اصلا کی که آنقدر به او نزدیک شده بود جوری که تمام وجودش به اون تعلق گرفته بود آخه عشق بین دو تا دختر آنقدر عمیق که رخساره تمام دفتر خاطراتش را از او نوشته....سریع پوشیدم و آهسته بدون اینکه متوجه شود او را تعقیب کردم برای خواندن ادامه ی مطلب بروی "ادامه مطلب " کلیک کنید این عکسی که بالاي صفحه می بینید.... عکس دو تا وروجک خوشگلو،شیطونه که من خیلی خیلی دوستشون دارم جوری که اگه چند روز نبینمشون دیگه تحمل دوریشون واسه ام وحشتناک مشکله در اون صورت...بااین که خونشون یه شهر دیگه اس،یا اونها رو مجبور به اومدن میکنم یا اینکه خودمون باید بریم خونشون...خلاصه...الان دو هفته اس پنج شنبه،جمعه اونها آمدن که فکر کنم هفته ی دیگه نوبت ماست که بریم اونجا.... حالا بیوگرافی این تا شیطون رو واستون میگم،اون بزرگه مهسا خانومه ،شش سالشه که وقتی میاد اینجا از شیطنت شر به پا میکنه اون کوچولوهه هم مهشید فوضوله اس که جدیدا کچلش کردن که کلی بامزه تر شده طوریکه حسابی قابل خوردنه...شده کپ "ایکی یو سان" ....حالا اگه شد یه روز عکس "ایکی یو مهشید سان "رو میزارم....حالا با هم میگیم ماشاالله...ماشاالله. میخوام تا یک ماه دیگه،یه کار بزرگ انجام بدم...یه کاری که اگه به تحقق بپیونده،اون وقت میشه اسمش رو یه کار "حیرت آور" گذاشت...طوریکه همه انگشت به دهان وا بمونن!!!!!!!!!!!!! اگه این نقشه ایی که شش ماهه تو سرم غوطور شده با موفقیت به عمل برسه،اسمم دهان به دهان فامیل میچرخه...طوریکه خیلی سریع همه این راز رو برملا میکنن و آخرش ممکن بد بشه،و برنامه های من بهم بریزه...پس...پس... پس بهتر این قضیه همچنان سکرت باقی بمونه،تا شاید روز عمل یه چیزهایی رو تو وبلاگم نوشتم...منتظر بمونید.... نذر دختر:مامان،برای چی ما مدتیه مسافرت نرفتیم!؟ مادر:واه....!!!!! ما که همین پارسال رفتیم مشهد. دختر:پارسال کجا بود،دو سال پیش بود خوب...... مادر:حالا هر چی.... دختر:چی حالا هر چی،الان ما دو ساله جایی نرفتیم!!!! مادر:از قدیم گفتن معمولا سفرهای زیارتی رو بایستی،هر هفت سال یه بار سفر کنی. دختر:کی همچین حرفی زده...اصلا هر کی بوده حتما آدم بی ذوقی بوده دیگه..... مادر:حالا شاید سال دیگه رفتیم. دختر:نه...نه...،همین امسال بریم،آخه نمی دونید که،من....من....نذر دارم. مادر:نذر...چه نذری؟؟؟ دختر:خوب دیگه الان نمیتونم بگم اول باید بریم اونجا فرصت شد میگم....حالا اجازه میدی زنگ بزنم بلیت رزرو کنم؟؟؟ مادر:نه... دختر:چرا نه....؟؟؟ (دو ماه بعد) مادر:باشه ...باشه...از دستت دیوونه شدم...برو زنگ بزن واسه نیمه شعبان بلیت رزرو کن. دختر:آخ جون،می دونستم بالاخره راضی میشی من به کارم شک ندارم....حالا میتونم واسه اون کاره بزرگم نذرمو ادا کنم... مادر:نگفتی چه کاری ؟؟؟ دختر:بی خیال مامان جون....اوکی شد میگم حالا. ![]()
![]()
![]()
![]()
خدایش حقت بوده که،لقبتو گذاشتن عزرائیل.....![]()
![]()
مژی،خدایش امروز دیگه طاقت نیاوردم....آمپرم چسبید به سقف ماشین....
تا زمانی که از ماشین پیاده شدم ،بهش توپیدم...تعریف کنم بهتره....![]()
![]()
آخه کارتکسم گم شده بود،حتی از سرگرد ج هم سوال کردم که با کلی بدخلقی جواب داد:من نمیدونم....منم برگشتمو و زیر لب زمزمه کردم:ـ مرده شورتو ببرن الهی....![]()
![]()
![]()
چون وقتی پیچیدم ،کمی از پل گذشتم...بلافاصله ردم کرد.
(من اسم اون پل رو گذاشتم،پل نفرین شده،چون سالانه بیش از یه میلیون نفرو مردود میکنه).....
مخالفت کرد...گفتم:ـ بخدا صبحی کلاس تعلیم رفته بودم....
باز دوباره سرشو تکون داد،یعنی نه....گفتم:ـ شما دلتون رحم نمیاد اینقد ما پول میدیم...سرشو سمت پنجره برگردوندو دخترای توی پیاده رو،رو صدا زد و بهم گفت:ـ پیاده شو...
عصبی شدمو ،صدامو بردم بالا:ـشما فقط قصدتون اینه که پول بره تو حسابتون...خیلی ریلکس(البته برخلاف همیشه) جواب داد:ـ پول هاش تو حساب ما نمیره...
در حین پیاده شدن با صدای تقریبا بلندی گفتم:ـ اگه پول تو حساب شما نمی رفت که آخه اینقد،این همه ملتو مردود نمیکردی.....![]()
اگه شده این سنگ رو تو شیشه ی ماشینش میکوبونم....![]()
![]()
![]()
اون که نشنید ولی اطرافیام شنیدن...
راستش گواهینامه گرفتن واسه من که یه معضل شده ،تو شهر ما بایستی از هفت خان رستم بگذری تا بگیریش...
آخه شنیدم شهرهای دیگه خیلی راحت گواهینامه میگیرن....بهرحال من که امروز پیروز نشدم،اما انشاالله امروز استقلال پیروز و قهرمان بشه........![]()
![]()
![]()
تولد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدت مبارک![]()
![]()
شوخی کردم،هم اون منو خیلی دوست داره هم من.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
ادامه مطلب

| Design By : Night Skin |

