حرف های دفتر دل
داستان کوتاه و خاطرات و شعر
تو حیاط خونمون داشتم با داداش کوچیکم فوتبال بازی میکردم، که مادرم صدام زد و ازم خواست برم بقالی سر کوچه ماست بخرم،منم از خدا خواسته برای اینکه حال وهوایی عوض کنم فورا دوچرخه ی قراضه ام رو برداشتم و رفتم سر کوچه،توی بقالی یه پیرزن بود که در حال حساب کردن خریدهاش بود.... حدودا پنج شش دقیقه ایی معطل شدم تا پیرزن حساباش تموم شد و بعد به سختی کیسه های مملو از مواد خوراکیش رو از بقالی بیرون برد.منم بعد از اون مقدار ماستی که مادرم ازم خواسته بود رو خریدم و با احتیاط سوار دوچرخه ام شدم و آهسته برای نریختن ماست ها رکاب می زدم،همون جوری می رفتم که پیرزنه جلو راهمو سد کرد و ازم خواست کیسه هاش رو به نشونه ایی که با انگشت بهش اشاره میکرد ببرم،منم ناچار قبول کردم اما بعلت اینکه ظرف ماستی که به همراه داشتم و بردن اون همه وسایل برام غیر ممکن بود،با همفکری پیرزن ظرف ماست رو به دستش دادم تا حین قدم زدن برام اون رو بیاره ، تا در آن صورت من وسایلش را به خانه اش برسانم. وسایل رو دم در خونه اش پیاده کردم ، کنار در خونه مردی میانسال که بنظر پسر پیرزن می آومد کیسه ها رو ازم گرفت .منم حین فکر کردن به اینکه پیرزن باوجود همچون پسری خود به تنهایی و با سختی آن همه خرید رو کرده بود با تعجب آنجا رو ترک کردم و به سمت پیرزن برگشتم،ولی اثری از او نبود حتی گوشه کنار خیابون رو هم با چشم جستجو کردم اما پیدایش نبود ،تا اینکه مجبور شدم به كل مغازه هاي همون خيابون سركي بكشم تا پيداش كنم ...... وقتي بالاخره ديدمش با ابروهاي گره خورده بهم گفت:كجا غيبت زد!!!!با حيرت خواستم جوابش را بدهم كه يكدفعه يه كيسه ي سنگين ديگري رو بدستم داد و دوباره ازم خواست اونها رو هم به همون خونه برسونم منم اينكار رو كردم وسعي كردم سريع برگردم و از دست پيرزن خلاص شوم...... دوباره كه برگشتم پيرزن تقريبا نزديك خونه شون بود تو دستاش دو سه دسته ي سبزي بود باخودم گفتم يه تعارف ديگه بهش كنم، دستمو واسه گرفتن سبزيها از دستش پيش بردم كه محكم دستمو پس زد و با اخم بهم گفت:مگه دستم شكسته كه نتونم اينها رو خودم ببرم.... خلاصه.... با تعجب از او كه بجاي تشكر اونطوري جوابم رو داده بود از او ظرف ماستم رو طلب كردم كه پيرزن آهي ساختگي كشيد و سرش رو به نشونه ي بي اطلاعي تكون داد و گفت:نميدونم كجا جا گذاشتمش از بي خيالي پيرزن دهانم بازموند..... ناچار خودم با زحمت تك تك مغازه هاي اون خيابون رو سر زدم كه دم آخر در نااميدي تو يكي از اون مغازه ها پيداش كردم موقع خروجم از مغازه چشمم به يه پيرمرد افتاد كه بهم زل زده بود او هم خريدهاي زيادي كرده بود كه با نگاهي توام با التماس ازم خواست بهش كمك كنم اما من كه هنوز حالم از دست پيرزن گرفته بود بدون اعتنا به پيرمرد سريع از اونجا دور شدم و سوار بر دوچرخه ام به سمت خانه راه افتادم، هنوز بيست متر حركت نكرده بودم كه يكدفعه ..... وانت باري بدون توجه به من با دنده عقب محكم بهم برخورد كرد كه با دوچرخه ام روي زمين واژگون شدم كه سرانجام هم ظرف ماست بر سروصورتم ريخته و پاشيده شد و هم و استخونهاي بدنم خورد شدن........... سکوت هم جوارتنهایی است سکوت بوی آوار تنهایی است سکوت غرق تامل است سکوت گردو غبار غم است سکوت لبریز از آرامش دل است سکوت شناخت ذات من است و سکوت لایق دوست داشتن است خاک از تشنگی سیراب شد گل غنچه از خواب بیدار شد گلبرگ از غنچه گی وا شد چشمک خورشید آشکار شد ابر ، با اخمی پدیدار شد باران از رعد گریزان شد جوی از سنگ سرازیر شد برکه ی آبی جاری شد جنب وجوش ماهیان قلیان شد قایقی پارو زنان پیدا شد صید با قلاب ، آغاز شد ماهی زیبا به قلاب گرفتار شد خنده ی صیاد به لب آزاد شد سال آخر دبيرستان رو مي گذروندم كه از طرف مسئولین مدرسمون براي سال آخريها كلاس كنكور گذاشتن كه با استقبال زيادي از جانب دانش آموزها روبرو شد،ولي بعلت طولاني بودن اون كلاس ها كه دقيقا بعد از ساعتهاي كلاس هاي اصليمون شروع ميشد من زياد اشتياق چنداني براي حضور تو كلاس کنکور نداشتم طوري كه يه جلسه نرفتم كه از طرف دبيرمون توسط دخترها بهم پيغام دادن كه بايد حتما تو كلاس ها شركت كنم و من چون از خستگي زياد كلاساي خودم ديگه حالي نداشتم با دبيرمون صحبت كردم كه نمي تونم به كلاسا بيام،اما دبيرمون با جديت ازم خواست كه حتما بايد شركت كنم وحتي منو واسه نيومدن تهديد هم كرد كه نمره ي پاياني ام رو كم ميكنه...خلاصه...من از روي اجبارتو كلاس كنكور شركت كردم...اما...بخاطرتهديدش از روي لج به درسايي كه مي داد گوش نمي كردم يعني تنها وجودم تو كلاس حضور داشت، حتي خود دبيره هم متوجه ي لجبازي من شده بود طوريكه يه بار بهم خنديد وگفت :باهام قهري؟؟؟...ساعت اتمام كلاسا حدودا نزديك به نه و نيم بود چند تا سرويس ميني بوس بود كه دخترها رو به خونشون مي رسوندن مسير ميني بوس ها طوري بود كه اول دخترهايي كه غرب شهر بودن رو مي رسوندن و من كه خونمون شرق شهر بود تقريبا حول و حوش ساعت ده ونيم آخر از همه به خونه مون مي رسيدم .حتي گاهي اوقات به ساعت يازده هم مي كشيد... بكي از همون شبها...يكي از دخترها بهم گفت ميني بوسه قرمزه شرقي ها رو مي رسونه منم، اون شب با ميني بوس قرمزه رفتم اما اينبارم از بدشانسي مسير من آخر از همه افتاد...تو بين راه...راننده ي ميني بوس همش تو آينه چشمش رو منو و دوستام بود و دم به دقيقه همه دخترها رو به حرف ميكشيد و الكي با صدای بلند به چيزاي بي معني قهقهه ميزد ،حتي حرفهاي بي خودي ميزد كه درست تو خاطرم نيس ولي يادم مياد وقتي همه ي دخترها پياده شدن فقط من موندم با يه دختر ترسو، كه اونم كلي بهم التماس كرد كه...بزار اول منو برسونه... من مي ترسم...خواهش ميكنم...واز اين حرفها...منم دلم براش سوخت قبول كردم، كه البته به ضررم تموم شد. يعني مسيرم دوبرابر دورتر شد چون مسير خونه ي دختره تقريبا به بيرون شهر منتهي ميشد... دختره پياده شد و من با رانندهه تنها موندم،دير موقع بود و شهر هم خلوت...وقتي راننده از چند تا بريدگي بلوار گذشت و براي برگشتن دور نزد كمي احساس ترس كردم.... همونطور به سمت خروجي شهر مي رفت، حتي دستش رو زير صندليش برد كه من فكر كردم با يه چاقو يا چماقي بهم حمله ميكنه اما خوشبختانه نواري از اون زير بالا آورد و تو ضبطش گذاشت و گفت:از اين آهنگ خوشت مياد...فقط سكوت كردم....وقتي كه ديگه به انتهاي شهر رسيد و چراغي ته جاده ديده نميشد به خودم جرات دادم و گفنم:آقا برگرديد من ديرم شده؟...وقتي اينو گفتم با اون چهره ي بد تركيبش خنديد و گفت:حالا زوده بزار يه نوشابه يه سمبوسه ايي چيزي برات بگيرم ...با ترس پنهاني گفتم:نه ممنون ديرم شده...اونم هي اصرار ميكرد ولي وقتي ديد قبول نميكنم خوشبختانه كوتاه اومد و دور زد اما مثل مورچه رانندگي مي كرد...كه حسابي كلافه ام كرده بود...خلاصه...شروع كرد به تعريف كردن از من، واسم و فاميلمو ازم پرسيد منم دروغكي يه چرتو پرتهايي تحويلش دادم. وقتي حرف ميزد اگه در مقابلش سكوت طولاني ميكردم يه جورايي احساس ميكردم عصبي ميشد...اصلا تمام خندهاش عصبي ...حركاتش هم نرمال نبود...منم از ترس اينكه يه وقت يه ديوونه ي واقعي باشه و قاطي نكنه كم وبيش سرمو براي تاييد حرفاي مسخره اش تكون ميدادم . سن وسالش دوبرابر من بود و خجالت نمي كشيد و مي گفت :تو با اون دخترهاي ديگه فرق داري من از همون نگاه اول تشخيص دادم تو دختر خوبي هستي...از حرفاش حالم بهم مي خورد خيلي هم اصرار كرد كه بريم و با هم دور بزنيم وبگرديم ولي من مظلومانه قبول نمي كردم اما اون واسه خودش بريد و دوخت و واسه شب بعدش نقشه كشيدو گفت:حالا كه امشب وقت نداري فرداشب همه رو زود مي رسونم تا بعدش بريم باهم بگرديم.منم سكوت رو جايز دونستم چون ديگه دستم اومده بود حالات رانندهه غير عاديه...اصرار كرد دم در خونمون پياده ام كنه ،ولي من با اينكه هوا تاريك بود نرسيده به كوچه مون ازش خواستم پياده ام كنه تا يه وقت خونمونو ياد نگيره... دو روز بعد كه به مدرسه رفتم يكي از همكلاسيام كه تو ميني بوس باهامون بود مثل اينكه به دلش برات شده باشه، تا منو ديد بهم گفت:سالم رسيدي خونه؟؟؟....منم جريانو واسه اش گفتم اونم پيشنهاد داد كه با مدير مدرسه قضيه رو در ميون بذاريم كه همين كارو هم كرديم كه هم راننده ي ميني بوس توبيخ شد وهم من ديگه پامو تو كلاس كنكور نذاشتم...
پ.ن:با اينكه اين اتفاقات واسه اكثر دخترها پيش مياد و شايد براي بعضي ها يه موضوع تكراري باشه اما با اينحال ماجرا را نوشتم تا حداقل اگه يكي از مسئولين مدارس اين مطلب رو خواند با اطمينان و شناخت كاملي رانندهاي سرويس دانش آموزان را انتخاب كنند. ندیدم چون تو حیله گری دیر فهمیدم، کوزه گری با خود کند جلوه گری اکنون ز خود دانسته ام بارها پنداشته ام دیگر نخواهم خورد نیرنگ تو عشقو کنم فدای تو سالها عمرم ز تو رفت سادگی وغفلتم زتو رفت دیگر ندارم جانی ز خود تا بازی کنی،با منقار خود بدتر ندیدم جز از این زندگی نکبت، پس این باز یار دگر، رسوا کنی زندگی دگر، فنا کنی نفرین یا رب ، بر تو باد تکرار تو دیگر نباد ************ بی آشیانه ز این دنیا نبود با من آشیانه ای تا که باشد روی من خیال آشتیانه ای من که امید داشتم،به آزاده ای تا به خود آمدم، دیدم تیری نشانه ای با هدف نداشتم هرگز میانه ای کار من نبود به خود، کامرانه ای خود نمی دانی می زیستی،بی خبری نقطه ی پرگار زمان عالم توست تو ندانی که غنیمتی در پی توست آدمی نیست که در عالم تو نبیند نقطه ی سیه در دامن خود جان تو،گوهر ناب زندگیست تو ز جان بی نظری از لطف خویش قدر خود دان،بر قطر زمان تا که بازآیی به پرگار زمان دوستم همانطور که بهم کامپیوتر یاد می داد،پای کامپیوتر خوابش برد طوری که هر چی صداش میزدم چشاشو به زحمت باز نگه میداشت و منو می دید که باهاش حرف میزنم ولی باز هم می خوابید،جوری که مجبور شدم رو تختم بخوابونمش،خواستم به خو نه شون خبر بدهم که نگرانش نشن ،اما صدای زنگ در خونه ی خودمون بلند شد.خواهرم و مامانم،سه تا دختر رو آوردند توی خونه که من با تعجب از خواهرم پرسیدم:اینها کین؟؟؟....که یکی از همون دخترها که قدش کوهتاتر از اون دو تای دیگه بود و چهره اش برام آشنا به نظر می رسید،یک کاغذی رو بهم نشون داد وگفت:ما برای خوابیدن تو اینجا،مجوز داریم... کاغذ رو ازش گرفتم اما قبل از اینکه درست حسابی به نوشته هاش نگاه کنم با دست به سه تا دختره اشاره کردم برن تو حیاط ،تا من تصمیم بگیرم که اجازه بدم بمونن یا نه...سه تا دختر که مثل اینکه بهشون برخورده بود با هدایت من رفتند توی حیاط ،وقتی خوب به سرو وضعشون نگاه کردم چیزی دستگیرم نشد ولی مشکوک به نظر می رسیدن و احساس کردم دخترهای خوبی نیستند که این موقع شب آمدن خونه ی ما،به همین دلیل بدون رودرواسی بهشون گفتم:برید بیرون اینجا جای خواب شما نیس... اونها هم ناچار ،آروم آروم از خونه بیرون می رفتند که یکدفعه یکیشون بطرفم برگشت و بروم تفنگ گرفت،با وحشت پریدم تو خونه که تیر نخورم،اما یکیشون سریع آمد دنبالم ،خواست بهم شلیک کنه که خیلی ماهرانه تفنگ رو ازش گرفتم و با یه حرکت زدم تو سرش که بی هوش شد ،سریع برگشتم تو حیاط و با اون دو تای دیگه درگیر شدم همون طور تیراندازی میکردیم!!!!! که آخرش فقط من موفق شدم و دوتاشونو کشتم میخواستم سومی رو هم که بهوش آومده بود رو ناکار کنم که... صدای مامانم رو شنیدم که میگفت تلفن کارت داره...وقتی با زحمت چشامو باز کردم تموم بدنم بی حس شده بود جوری که نمی تونستم از تختم پایین برم،تازه به یاد خوابم و اتفاقاتش افتادم و با بدبختی خودمو به تلفن رسوندم،خواهرم بود که بهم خبر داد فلان جا...رشته ی منو واسه استخدام میخوان...بعد از تلفن واسه مامانم خوابم رو تعریف کردم که اونم با تعجب فقط یه تعبیر واسم ساخت و گفت یه صدقه بده... منم همون لحظه با خودم گفتم شاید این خوابم رو تو وبلاگم نوشتم.....راستی واسه آگهی استخدام هم رفتم...ولی... بازهم (میم-ر-دال) میخواستن!!!!!! اما کسی می تونه به من بگه تعبیر این خوابم چیه ؟؟؟؟؟ دیشب حول و حوش ساعت نه بود،داشتم وبلاگم رو چک میکردم که یکهو صدای آژیر ماشین پلیس و سروصداهایی از توی کوچه مون به گوشم رسید.اول اعتنا نکردم،اما به محض اینکه صداها بیشتر وبیشتر شد با کنجکاوی چادرمو سرم کردم و با مامانم پریدم تو کوچه که ببینم چه خبره...!!!!!!!! که با صحنه ی خیلی عجیبی روبرو شدیم که بی شباهت به فیلم های پلیسی نبود...!!! با کنجکاوی تمام رو نوک انگشتام ایستادم تا تو بین جمعیت همسایه ها که همه هاج و واج تو هم می لولیدند تا سر از قضیه در بیارند،چیزی هم نصیب ما بشه... همون لحظه یه پسر خیلی جوون که بنظر آقا دزده می آمد رو دیدم که با یک چاقوی بسیار بلند که بی شباهت به یه شمشیر نبود...!!!!!! پلیس ها رو تهدید میکرد که بهش نزدیک نشن، که یکی از همون پلیس ها که شجاع تر از بقیه بود تفنگش رو بطرف دزده نشونه گرفت وبا تحکم ازش خواست چاقوشو بندازه...خلاصه...تو همون لحظه ی حساس بود که ول وله ی همسایه ها و،وحشتشون باعث شد که من جای اصلی گرفته شدن دزدها رو نبینم...آخرش درست حسابی نفهمیدم جریان چی بود فقط از دور زن همسایه رو دیدم که از ترس مثل بید می لرزید و جریان رو با هیجان برای بقیه تعریف می کرد... امروز داشتم این مطلب رو می نوشتم که گفتم برم اطلاعات بیشتری از مامانم بگیرم و بنویسم...ولی مامانمم،مثه خودم اطلاعات چندانی نداشت فقط از پسر همسایه شنیده بود که یکی از دزدها همکلاسیش بوده !!!!! حالا تو بگو پسر همسایه چند سالشه؟؟؟ سیزده سال !!!!! ای خدا.....آخه پسری به این سن و سال مال این حرفاست ...خلاصه...برای اینکه اکنتم تموم نشه ،زود برگشتم تو خونه و پشت کامپیوترم جاخوش کردم...گفتم اینم از امنیت کوچه و شهر ما !!!!!!! ـ آقا...آقا..میشه یه نونم به من بدید؟ ـ دیر رسیدی نون ها تموم شد. ـ ولی من خیلی وقته تو صف ایستادم از وقتی که هوا روشن بود!!! ـ گفتم که پسر جون نون دیگه نداریم. ـ پس اون دو تا نون که اونجاست چیه؟؟؟ ـ اون ها صاحب داره،آگه صاحبش نیومد دنبالش میتونی بیای ببریش. ـ صاحبش کی میاد؟ ـ معلوم نیس ،بهتر بری یه نونوایی دیگه... پسر بچه با چهره ایی اندوهگین و قلبی مالامال از غم آنجا را ترک کرد وقدم زنان در پیاده رو به راه افتاد ودر همان لحظات در حالیکه سخت نگران خواهر کوچکش بود که او را برای یافتن غذایی ساده گرسنه تنها گذاشته بود. به این اندیشید که بدبختی اش تا به کجا ادامه دارد،آنقدر با اندیشه های گوناگون وبا پاهای ناتوانش پیاده رفت ،تا به نانوایی دیگری رسید وقتی سرش را بلند کرد تابا تنها سکه ایی که داشت تکه نانی بخرد با در بسته ی نانوایی مواجهه گردید، ناگهان بدنش کرخت شد بگونه ایی که توان ایستادن بروی پاهایش را نداشت به یاد چشم های منتظر خواهرش افتاد که دو شبانه روز بود که نه خود ونه خواهرش لقمه نانی برای سیر کردن شکمشان نیافته بودنند و هم چنان می بایست گرسنه می ماندند.با ضعفی که در شکم وبی رمقی که در پاهایش وجود داشت راه خانه را در پیش گرفت،دقایقی نگذشته بود که بوی غذاهایی که از رستوران بیرون می آمد و دل هر رهگذر گرسنه ایی را با خود می برد به مشامش رسید،چند لحظه ایی در مقابل رستوران شیشه ایی ایستاد او با دیدن مردی با سیبیل های بلندی که با اشتها لقمه ی غذا را در دهان میگذاشت و آن را با لذت می بلعید،بی اختیار شکمش به قارقور افتاد و آب دهانش را قورت داد... بار دیگر سکه اش را در دستش لمس کرد و غمی دیگر را به دل خرید،چون خوب می دانست که با داشتن آن سکه نیز حتی ورودش در رستوران ممکن نبود.در همان حال یک لحظه فکری به ذهنش رسید که با سکه اش ته مانده ی غذای آن مرد را از رستوران بخرد.اما خیلی زود از فکرش شرمگین گردید چون به یاد یکی از نصایح پدرش افتاد که حین مرگش به او گفته بود "هیچ وقت کاری نکن که اطرافیان نسبت به تو ترحم کنند " پسر بچه با آنکه هنوز سن کمی داشت نصیحت پدرش را بخوبی درک کرده بود و آن جمله را آویزه ی گوشش ساخته بود یادآوری حرف پدرش بغضی را در گلویش نشاند که تحمل آن در آن موقعیت دردناک بود،به هر نحوی که بود با مقامت از ریزش اشکهایش جلوگیری کرد و از مقابل رستوران گذشت.هوا تارک تاریک شده بود هنوز هم نمی دانست با سکه اش برای خواهر چشم انتظارش چه بخرد،هنوز در فکر بود که دوباره به نانوایی رسید،گمان کرد هنوز صاحب نان ها نیامده است سریعا خود را به شاطر نانوا رساند: ـ آقا...صاحب اون دو تا نون نیومد ؟ شاطر لبخندی زد: ـ نه نیومده،فکر کنم یادش رفته...بیا بگیر که فکر کنم این نون ها قسمت تو شده. شاطر قصد کرد نان ها را به پسر بچه بدهد که پیرمرد سفیدموئی جلو آمد: ـ سلام ،ببخشید که دیر کردم... میشه نون منو بدید؟ پسر بچه به پیرمردی خمیده که سه کیسه در دستهایش قرار داشت خیره شد و در دل دوباره غصه خورد وچند قدم از آنجا دور شد وسلانه سلانه راه خانه را در پیش گرفت،هنوز به خانه نرسیده بود که صدای پاهای خسته ایی را از پشت سرش شنید.پیرمرد بود که با کمر خمیده اش کیسه هایی را به سختی با خود حمل میکرد،پسر بجه بی اختیار به سمت او برگشت و به کمکش شتافت ،پیرمرد بروی پسر بچه لبخندی زد و کیسه ها را با او تقسیم کرد.وقتی هر دو به مقصد رسیدند .در همان حین پسر بچه انتظار بیهوده ایی به سراغش آمد او فکر میکرد پیرمرد در ازای انجام کمکش به او چیزی می دهد.وقتی رسیدند پیرمرد،پسر را به داخل خانه دعوت کرد،پسر بچه با ورود به خانه و با دیدن پیرزن افلیجی که درون ایوان روی ویلچری نشسته بود بر غم هایش افزوده تر شد و از تفکرش پشیمان گردید،وقتی کیسه ها را بروی ایوان گذاشت پیرمرد از او تشکر کرد،با اینکه دلش گرفته تر شده بود دلش میخواست در کنار آن پیرمرد و پیرزن بماند اما می بایست می رفت چون خواهرش از تنهایی می ترسید،با سستی خانه را ترک کرد وپا به درون کوچه نهاد بار دیگر سکه اش را لمس کرد اما آنقدر غصه دار بود که نمی توانست با آن سکه ی ناچیز،چیزی بخرد بی اختیار از شدت ناراحتی سکه را به گوشه ایی از کوچه پرت کرد. لحظه ایی گذشت تا متوجه ی حرکتش شد که تنها دارایی اش را نیز از دست داده،قصد کرد سکه را بردارد اما دختر خردسالی که به همراه مادرش در حال گذر از کوچه بود سکه را از روی زمین برداشت،پسر پچه از عملش سردرگم بود جلو رفت به نظر می آمد آنها گدا بودنند لباسهایش مندرس و کثیف بود،خواست سکه را از دخترک بگیرد اما اشتیاق دخترک غیر قابل تصور بود،مادرش که در تاریکی متوجه سکه نشده بود موهای دخترک را کشید و او را به جلو هل داد و باخود برد،پسر بچه دنیا را در مقابلش تیره وتار دید وبا حالی منقلب شده به خانه رفت ،خواهرش با رنگی پریده با مرگ دست وپنجه نرم میکرد.اشک در چشمانش حلقه بست قصد داشت فریاد بکشد اما صدایش در گلو خفه شده بود،خود او هم تا ساعتی بیشتر توانی برای باز نهادن پلک هایش نداشت،دیدگانش مقابلش را تار می دید اما در همان تیره گی لبخند سفید موی مهربان را تشخیص داد،با همان تیرگی عمق چشمهای سفید مو را خواند که خالی از هر گونه ترحم بود. گفتم از فوتسال بانوان بنویسم تا کمی تجدید خاطرات کرده باشم،خوب یادم میاد پارسال همین موقع ها بود که مرتب با دوستام به تمرین های مقدماتی برای برگزاری مسابقات دانشگاهی فوتسال می رفتم وبا کلی ذوق و شوق فوتسال بازی میکردم والحق نسبت به بقیه ی دوستام تکنیک و قدرت شوت زدن خوبی داشتم،نمی خوام از خودم تعریف کرده باشم نه...ولی،آخه مربیمون مرتب ازم تعریف میکرد.بخاطر همین تا حدودی ازش خوشم می آمد ...البته سوءتفاهم نشه ها...مربیمون زن بود.آخرش تو بین دوستام من خودم تنها انتخاب شدم و یکسری از بچه های دیگه که اون ها رو هم کم وبیش تو دانشگاه دیده بودم.خلاصه...با یک گروه خیلی باحال به شیراز اعزام شدیم و تو یک هتل درجه سه مستقر شدیم. فردای روز بعد مسابقات شروع شد،بازی اولمون با "اقلید" بود که به نسبت تیم های دیگه ضعیف به نظر می رسید، تو اون بازی مربیمون منو برای بازیکن فیکس تو زمین نذاشت به همین دلیل اعتماد به نفسم کلی فروکش کرد و من کمی از مربیم دلگیر شدم.نیمه ی اول بازی که گذشت مربی وقتی که دید هنوز از گل خبری نیس ...منو فرستاد تو زمین ،اما...من بجای اینکه خودی تو زمین نشون بدهم از شدت استرس و اون همه تماشاچی کمی دستپاچه شدم و۲ تا موقعیت خوب رو از دست دادم که از بیرون زمین صدای داد مربیمون به هوا رفت و منو فوراَ از زمین بیرون کشید،بعد از اون بازی که آخرش ۵ به صفر بردیم هم مربی به من یه جوره دیگه نگاه میکرد و هم خودم دلخوشی ازش نداشتم .تو بازی بعدی هم که دوباره بردیم من نیمکت نشین شدم آخه خیلی واضح مشخص بود که مربی برای گذاشتن من تو زمین دودل شده!!! اما بازی سومی که دیگه داشتیم می باختیم یک دقیقه مونده به پایان بازی،مربی به سراغم آمد وبا تهدید جدی بهم گفت:" اگه تو زمین گند زدی،دونه...دونه...موهاتو از پوستت می کنم و به جاش کلاه گیس می ذارم......آخه... خدایش من تو اون یک دقیقه ی آخر بازی می تو نستم چکار کنم!!!!!!!!! اما هر چی بود فقط تونستم یک موقعیت گل رو، رو بازیکن های حریف خطا کنم که گل نزنن...خلاصه...بازی چهارم هم که با سرسخت ترین تیم بود و نهایتآ تو لیگ اول هم شد،کلی گل ازشون خوردیم وباختیم که تو اون بازی من یه نیمه تمام بازی کردم،اونم بخاطر این بود که کاپیتانمون کارت قرمز گرفت و من بجای اون بازی کردم.الان از اون روزها یک سال میگذره باز هم دلم هوای فوتسال و اعزام به مسابقات رو کرده ،حتی همون بچه های پارسالی بهم زنگ می زنند یکی دو بار هم باهاشون رفتم بازی کردم...اما چه فایده...امسال دیگه دانشجو نیستم،تنها عیب فارغ التحصیل شدنم همین که دیگه نمی تونم با بچه ها اعزام بشم،آخه راستش خیلی دلم میخواست برم و تلافی خرابکاریهای پارسال رو در بیارم تازه...خانم مربی هم سراغمو از بچه ها گرفته بود حتی به خواهرمم گفته بود سارا بازیش خیلی خوبه اما حیف که امسال دیگه نمی تونیم ببریمش،من خیلی اعصابم بهم ریخته همش تو فکر تلافی بازیه پارسالم...هی...چه میشه کرد شاید دیگه الان نوبت سال پایینی هاست... با اینحال فردا هم میرم تمرین بازی میکنم البته به قول خانم مربی افتخاری. مثل هميشه بااينکه مي دانستم جستجوهايم در روزنامه هاي کاريابي به نتيجه اي دست نخواهد يافت بااين وجود براي عوض شدن روحيه ي نامساعدم به هواي خريدن هفته نامه پايم را پس ازمدتها بي حوصله گي ازخانه بيرون گذاشتم.و مسيرهميشگي باجه روزنامه فروشي را درغروب يکي از روزهاي گرم تابستاني درپيش گرفتم،وقتي پس ازنيم ساعت تشنه وخسته با آقاي روزنامه فروش روبرو شدم او بلافاصله پس از ديدن من تبسمي به لب آورد که تبسم او مرابه ياد آخرين روزهاي خريد هفته نامه ام ازاو مي انداخت که همچون هميشه در مقابلش بروي نيمکتي مي نشستم و روزنامه ايي راکه از او خريده بودم رابه سرعت ورق مي زدم وشرايط ومدرک تحصيلي ام راباآگهي هاي موجود مطابقت مي دادم وآنقدر آن راوارسي ميکردم که درنتيجه، ازنيافتن شغل مورد نظرم حرص مي خوردم وزير لب به آن روزنامه ومطالبش بدوبيراه مي گفتم که ناخودآگاه خنده ايي برلبهاي آقاي روزنامه فروش مي نشاندم. اما آن روز که پس ازمدتها اورا مي ديدم ومي دانستم که ميداند قصد خريد همان هفته نامه ي هميشگي را از او دارم با لبخند او تاحدودي عصبي شدم.به طوريکه خيلي خشک از او روزنامه طلب کردم واوهم هفته نامه را بدستم داد ،وقتي آنرا حساب کردم قصد داشتم بروي نيمکت هميشگي بنشينم اما به محض یادآوري لبخند آقاي روزنامه فروش فوراَ به پشت باجه رفتم و دور از چشم او با بي حوصله گي و بدون اشتياق روزنامه را ورق زدم،خيلي سطحي صفحات رانگاه کردم و نااميد آخرين صفحه را ورق مي زدم که چشمم بروي۲ کلمه ي "استخدام بانک" افتاد،هميشه وقتي اين ۲ کلمه را مي ديدم روزنه ايي از اميد در وجودم پديدار مي شد. اما آنروز برخلاف هميشه چون فکرميکردم مثل هربار مدرک تحصيلي ام با آگهي موردنظر مطابقت ندارد،بي حوصله به مقطع تحصيلي خواسته شده خيره شدم.طولي نکشيد که از چيزي که ديده بودم پلکهايم را تا اندازه اي که مي توانستم گشودم،برايم باورنکردني بود که بالاخره پس از يکسال جستجو درروزنامه هاي کاريابي،هم شرايط فعلي ام وهم مدرک تحصيلي ام وخصوصاَ سنم با آگهي بانک مطابقت دارد،چند بار پي درپي مطالب خواسته شده را خواندم ودريافتم که براي "متصدي اموربانکي"به ۲نفر نيازمند هستند که دقيقا باشرايط خودم ودوستم همخواني داشت،باخوشحالي وصف ناشدني روزنامه رابستم واميدوار به اينکه با آن استعداد وذهن وهوشي که در،درس خواندن داشتم بدون شک در آزمون استخدام قبول خواهم شد،عزم رفتن کردم. قصد کردم مسير خانه رادرپيش بگيرم که يک لحظه به ياد آقاي روزنامه فروش افتادم وسريعا تصميم گرفتم براي اثبات اينکه بالاخره شرايط شغلي مناسبي براي خودم يافته ام با خوشحالي پيروزمندانه ايي از مقابل ديدگان او بگذرم و همين کار را نيز کردم و حيرت او را تا اندازه ايي از عکس العملم برانگيختم،سپس با عجله وهيجان و بدون اتلاف وقت مسير آمده رابا تاکسي به خانه طي کردم وبه محض ورود به خانه يکراست به سراغ تلفن رفتم وبا دوستم تماس گرفتم و با هيجان موضوع رابرايش تعريف کردم اما دوستم که برخلاف هميشه آنقدر مشتاق شنيدن اينگونه خبرها بود واکثر اوقات در نااميدي مرا در يافتن کار مناسب اميدوار مي ساخت،از گفته هايم هيچ گونه اشتياقي ازخود نشان نداد که سردي او مرا تا لحظاتي متعجب ساخت.طولي نکشيد که خود او با بي حالي برايم تعريف کرد "که خودش زوردتر از آگهي مطلع شده بوده است وبراي پيگيري به بانک موردنظر سر زده است که درنتيجه متوجه مي شود که مشخصات اعلام شده تنها به داوطلبان (مرد)تعلق داشته" وقتي دوستم در سخنانش از کلمه ي (مرد)استفاده کرد،آه از نهادم بلند شد .تمام شور وهيجاني که در وجودم فوران کرده بود درعرض چند ثانيه ي اندک به کلي فروکش کرد. پس از اتمام تلفن با سستي دوباره روزنامه را در دست گرفتم اما وقتي به خودم آمدم که مدتي نه چندان زياد،بيهوده سرخوش بوده ام باعصبانيت روزنامه را در چنگالهايم تکه تکه کردم و با به يادآوري آقاي روزنامه فروش و لبخندش با حرص دندانهايم را بروي هم مي سابيدم و به آن آگهي لعنت مي فرستادم، آنقدر حالم نامساعدتر از ،قبل از خروجم از خانه شده بود که نمي توانستم يک لحظه برسرجايم بند شوم،به گونه ايي که بي اختيار پا به درون حياط گذاشتم و با تشويش شروع به قدم زدن کردم و طول وعرض حياط را چندين بار پيمودم و به سه واژه ي (ميم-ر-دال) انديشيدم که چرا کشوري که به قولي در حال توسعه است تنهابه همین سه واژه درعرصه های مهم اجتماعی اهمیت می دهد. پ.ن:واقعا چرا همیشه می بایست این چنین بین زن و مرد تبعیض وجود داشته باشه؟ پ.ن:واقعا چرا در این جامعه نود و نه درصد از کارمندان بانک و غیره...از مرد استفاده شده؟ پ.ن:و آخر اینکه کلمه ی مرد تنها از سه واژه (میم-ر-دال) تشکیل شده که جدا کردن آن از هم هیچ معنا و مفهوم خاصی در بر ندارد. پ.ن:و نتیجه اینکه این جامعه لیاقت شناخت زن را در پی ندارد. الف میگن ابروت کمون ای کمون ابروی من
ب میگن بالات بلند ای گل خوشبوی من ت تو را می خواهم عزیزم تا برام تار بزنی ث ثواب گله و لب با لبم قاتی کنی ج جوابم را ندادی چه چرا ح همین تو را می خواهم تو را دال دلم پیش دلت باشد گرو زال ذلیلت هستم از پیشم نرو دال و زال و ر روسری قشنگ داری سین و شین و ز زحال من خبر نداری سین می خواهم بگم سمنبری شین می خواهم بگم شیرین لبی یا شکری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آن چه یکی است که دو نمی شود یک خدا است که دو خدا نمی شود آن چه دویی است که سه نمی شود این شبانه روز است که سه نمی شود آن چه سه ای است که چهار نمی شود سه طلاقه زنان است که چهارطلاقه نمی شود آن چه چهاری است که پنج نمی شود چهاراطراف دنیا است که پنج اطراف نمی شود آن چه پنجی است که شش نمی شود پنج پنجه است که شش پنجه نمی شود آن چه ششی است که هفت نمی شود شش پر است که هفت پر نمی شود آن چه هفتی است که هشت نمی شود هفته هفت روز است که هشت روز نمی شود آن چه هشتی است که نه نمی شود حشرات است که نه حرات نمی شود آن چه نه ای است که ده نمی شود نوار است که ده وار نمی شود آن چه ده ای است که یازده نمی شود ده یوس است که یازده یوس نمی شود آن چه یازده ای است که دوازده نمی شود امام موسی صدراست که صاحب الزمان نمی شود آن چه دوازده ای است که سیزده نمی شود ۱۲ امام است که سیزده امام نمی شود آن چه سیزده ای است که چهارده نمی شود سیزده به در است که چهارده به در نمی شود آن چه چهارده ای است که پانزده نمی شود ۱۴ معصوم است ۱۵ معصوم نمی شود ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

| Design By : Night Skin |

