تبليغاتX
حرف های دفتر دل


حرف های دفتر دل

داستان کوتاه و خاطرات و شعر

مونده بودم واسه این ماه چی بنویسم،الانم چیز خاصی ندارم که بنویسم فقط...

هیچ بارانی ردپای خوبان را از کوچه خاطراتمان نخواهد شست...

خودخواهی های قلبت رو کنار بزار و به عقلت رجوع کن،امیدوارم بزودی بهم زنگ بزنی و بگی پشمونم و میخوام مثل تو باشم...

تا هر وقت بخوای منتظرت می مونم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط سارا| |

این روزا سخت درگیرم،هم درگیر روزه داری و گرسنگی و تشنگی و هم درگیر یه کار مهم، که به سرانجام رسوندنش برام خیلی مهم و باارزش...

یکی از دست نوشته های بلندی که دو سال پیش به اتمام رسونده بودم رو کم کم دارم تایپ می کنم.

یه داستان بلند که بی شباهت به یک رمُان یا تراژدی غم انگیز نیست...

حدوداً نزدیک به هزار صفحه است که تایپ کردنش بسیار مشکل و وقت گیره،و من خودم تقبل کردم که اون رو تایپ کنم

نه به این خاطر که برام هزینه ایی داشته باشه،بلکه به این خاطر که دارم همزمان با تایپ اون رو ویرایش می کنم.

که اگه خدا بخواد بعد از تموم شدن تایپ،اون رو بصورت کتاب برای خودم چاپ کنم و سرانجام به ارشاد بدم که شاید مددی شد و یه روزی چاپ شد و ماهم شدیم نویسنده...

خدا رو چه دیدید شاید چند سال دیگه اومدید و از من امضا خواستید...

اگه جواب کامنتتون رو دیر میدم ببخشید چون فعلاً تا دو ماه درگیر ویرایش داستانم هستم و شاید دیر به دیر به وبلاگتون سربزنم....

در آخر رسیدن ماه فضیلت خدا رو به همه تبریک میگم و همچنین آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.

التماس دعا.... 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط سارا| |


Design By : Night Skin